هفت
داشتم برای کنکور آماده می شدم و چون قصدم فقط ادامه تحصیل در رشته زبان بود وقت آزاد زیاد داشتم. اولین بار در باشگاه پینگ پنگ دیدمش و چون مسیر خانه مان یکی بود با هم قدم زدیم و رفته رفته گرمتر شدیم. 4 سال از من بزرگتر بود و فوق العاده با تجربه. اوایل دوستانی معمولی بودیم که هر از گاهی در باشگاه و بعضی جاها همدیگر را می دیدیم تا اینکه به تدریج صمیمی صمیمی شدیم. قبلا مربی کونگ فو بود ولی مدتها بود کنار گذاشته بود اما با اصرار دوستان دوباره محل کوچکی فراهم کرد و نه برای پول که بخاطر دلخوشی و علاقه اش به یاد دادن شروع به فعالیت دوباره کرد. باشگاه البته تقریبا خصوصی بود و هر کسی را به آنجا راه نمی دادیم. معمولا یکی از دوستان نزدیکش من بودم و همواره در کنارش. با من مشورت می کرد و در کارهایش روی کمک من حساب می کرد. شده بودیم یک گروه که هر جا قدم می گذاشتیم همه "می گفتند باز اینا اومدن، الانه که یه چیز عجیب غریب دیگه رو می کنن!"(از بی سیم درست کردن گرفته تا اسلحه شکاری و کلت دست ساز دوستم و ...). شدیدا طرفدار جریان اصولگرای فعلی (حزب الله آنموقع ها) بود و به شدت مخالف خاتمی! آنقدر با هم بحث و لج و لجبازی می کردیم که حرفهایمان تمامی نداشت. آنقدر روی ذهنم تاثیر داشت که رفته رفته من هم مثل او شده بودم و در مباحثات از مواضع او دفاع می کردم. البته انصافا تفکر انتقادی را اولین بار در او دیدم و چگونه بحث کردن و ... . مدتها گذشت تا اینکه یکبار متوجه  صدای گرفته اش و سرفه هایش شدم. نتیجه نوشیدن آب یخ در محل کارش بود. با دکتر و دوا درمان و ... میانه ای نداشت ولی اوضاع خطرناکتر از این حرفها بود. اوضاع تنفسی اش هر روز بدتر می شد. تا اینکه حدود سه ماه ندیدمش و وقتی آمد پیشم فهمیدم تحت عمل و مراقبت و آزمایش بود. می گفت دکترها نمی توانند بیماریش را تشخیص دهند... سینه اش را شکافته بودند. جای بخیه هایش را نشان داد...می گفت یکبار سر خود بخیه ها را کشیدم و دکتر وقتی فهمید از دستم عصبانی شد و گفت دیگر نمی خواهم ببینمت! آدمی بود که در قید و بند هیچ قانونی نبود. هیچ چیزی را جدی نمی گرفت این مریضیش هم نتیجه همین بی خیالیش و نترسی اش بود. چند بار در خیابان حالش بهم خورده بود و شدیدا خون استفراغ کرده بود. یک روز غروب جایی که معمولا با دوستان جمع می شدیم نشسته بودم و در حال خوردن بستنی بودم که آمد خواستم برایش بستنی بگیرم که گفت با این وضعش که بستنی نمی تواند بخورد.

چند روز گذشت... ظهر بود و سر کار بودم. یکی از دوستانم بهم گفت اعلامیه ای دیده که عکسش شبیه دوستم بود. گفت فلان دوستت طوری اش شده؟ خندیدم. نمی دانم چرا ولی اصلا نمی خواستم چنین حرفی بشنوم. قاطعانه گفتم نه. حالش خیلی هم خوبه. نشستم و به خاطراتمان فکر کردم. روزهایی که گروهی می رفتیم کوه. عکسهایی که با لباس رزمی می انداختیم. تمرینهایی که داشتیم. روزهای تلخ شیرین. دعواها و خوشی ها.  فیلمهایی که در باشگاه گرفته بودیم. ناخودآگاه همه خاطرات به سرعت از جلو چشمم می گذشتند. احساس کردم چشمهایم خیس شده اند. کمی بعد باورم شد که او رفته. جراتش را نداشتم بروم و اعلامیه را از نزدیک ببینم و مطمئن شوم. هنوز منتظر بودم که خودش را ببینم و همه نگرانی هایم برطرف شود. ولی هر لحظه که می گذشت احساس می کردم او دیگر نیست. نشستم و دوباره به گذشته ها فکر کردم و آرام اشک ریختم. جایی نرفتم. حتی پیش بقیه بچه ها. فردا صبح مستقیم رفتم قبرستان. تشییع جنازه اش بود. تشییع جنازه مهمترین دوستی که در عمرم داشتم. پدرش نای ایستادن نداشت. کمرش خم شده بود از درد فقط شنیدم که وقتی سر مزارش بلند شد با دیدن جمعیتی که آمده بودند گفت "بالامین یولداشلاری گلیب..." (رفقای پسرم آمده اند پیشش...).

هفت سال از رفتنش می گذرد و هنوز باور ندارم رفتنش را. گاهی حس می کنم هنوز هست و باز او را خواهم دید. تاثیرگذارترین شخص در زندگی ام او بود و از عجیب ترین آدمهایی که به عمرم دیده ام.

|+| نوشته شده توسط در پنجشنبه هفدهم تیر ۱۳۸۹  |
 ... بدون ...!
امروز برای بار سوم در سه روز اخیر یک خانم صدایم کرد و ازم درخواست کمک مالی کرد...

|+| نوشته شده توسط در چهارشنبه شانزدهم تیر ۱۳۸۹
 باز هم بدحجابی - اینبار رادان ...
سردار احمد رضا رادان در آخرین بیانات خود فرموده "اگر همه دستگاهها(نه ماشینها) به راهکارهای خود به دقت بپردازند بحث بدحجابی ظرف دو سال در کشور ریشه کن خواهد شد"!

انصافا من معنی این جمله و پیام مستتر در آن را درنیافتم. کنجکاوم بدانم معنی "اگر دستگاهها به راهکارهای خود به دقت بپردازند" یعنی چه... حالا بگذریم. ایشان و بسیاری دیگر هنوز فکر می کنند حجاب و بدحجابی و خوش حجابی و ... را با بخشنامه و برخورد قضایی و دستور از بالا و ... می توان مطابق میل خود جا انداخت! حدود هفتاد سال پیش هم رضا شاه همین اشتباه را کرد. وی همچنین راهکار نیروی انتظامی را فرهنگ سازی بحث حجاب در جامعه، اطلاع رسانی و توجه به زشتی ها، تهیه بروشور، برگزاری گردهمایی ها و همایش ها و ارتباط با مراکز مختلف دانشگاهی و مدارس و ادارات عنوان کرد! حالا شما تصور کنید چه تعداد همایش بیهوده برگزار خواهد شد و چه میزان هزینه صرف تهیه بروشورهای بی مصرف می شود که کوچکترین نفعی برای هیچکس ندارند و الکی فقط عده ای صورت جلسه امضاء می کنند و اضافه کاری گزارش های متعدد که ما فلان کار و کردیم و فلان فعالیتها و ...آخرش هم معلوم نیست چرا هیچ کدام جواب نداده و باز همان است که هست!

احمد رضا رادان را از دوران سربازی ام(دوره نخست و قبل از رفتن به دانشگاه) بیاد دارم. آن روزها در ناحیه انتظامی کردستان-سنندج ، ماشین نویس ترابری بودم و ایشان دفتری در ساختمان ستاد داشت (دویست متر پایین تر از ترابری ما بود)که گاهی شبها چراغ اتاقش تا نزدیکهای صبح روشن بود. بسیار پرکار بود و به نظر مهربان می رسید. جانشینش سرهنگ ...آدم فوق العاده سختگیری بود طوری که وقتی برای بازدید به قسمتهای مختلف پادگان می رفت آن بخشها خالی از سرباز می شد گویی کسی حضور ندارد چون اولین سربازی که جلوی چشمش سبز می شد یک هفته بازداشت نوش جان می کرد! اول دستور می داد یک هفته بازداشت بعد سرباز را سرتاپا نگاه می کرد تا دلیل بازداشتش را عنوان کند. در مقابل رادان آدمی فوق العاده مهربان به نظر می آمد. یکبار یادم می آید برای بازدید از آسایشگاه آمده بود و ما خبر نداشتیم. من با دمپایی و زیر پیراهن وایساده بودم که دیدم همه جا ساکت شد و برگشتم دیدم رادان! با ترس و لرز سلامی کردم و گفتم الانه که یک ماه اضافه خدمت و ... ولی خبری نشد و او رفت!

بار دوم وقتی بود که از دانشگاه قبول شده بودم و بخاطر غیبت که نتیجه بی برنامگی ثبت نام دانشگاه و کارهای مربوطه بود برگه تسویه حسابم را امضا نمی کردند مجبور شدم پیش او بروم ولی خوب همیشه آنجا نبود که دائم در حال رفت و آمد به نواحی دیگر بود. از شانسم گویا قسمت ترابری آمده بود که دوستام گفتم فلانی بدو رادان اینجاس برو بهش بگو. رفتم از نزدیک سلام کردم گفتم سردار یه مشکلی دارم و او با لبخند گفت فقط یه مشکل؟ یه مشکل که چیزی نیست ...گفتم بخاطر ثبت نام غیبت کردم و برگه تسویه نمی دن برم دانشگاه گفت نباید غیبت می کردی ولی گردش کار بنویس امضا می کنم بری دانشگاه... . از رادان روایت های مختلفی می شنیدیم. می گفتند زمانی ستوان بود و زیر دست جانشین(همان سرهنگ ترسناک) بود که حتی توسط او بازداشت هم شده بود ولی در جنگ گویا لیاقت نشان داده بود و جانباز شده بود(جای ترکشها را در صورتش از نزدیک دیده بودم) و سردارش کرده بودند و بعدش همان سرهنگ شده بود زیر دستش...

آن روزها آنقدر مشغله داشت که خانواده اش برای دیدنش به ناحیه می آمدند

در اینکه رادان آدم صادقی است و سعی می کند کارش را با صداقت تمام انجام دهد شکی نیست و او را بسیار پاک تر از بسیاری از سرداران و رئیس روسا می دانم ولی شما وقتی صاحب مقامی می شوید مجبورید مطابق میل بالا دستی تان عمل کنید حتی اگر برخلاف میل باطنی تان باشد. حالا سوالم اینست، مسئله جامعه ما بدحجابی است یا قاچاق مواد مخدر که براحتی وارد کشور می شود و چه جوانهایی را که بی خانمان نمی کند؟ معضلی بدتر از مواد مخدر مگر داریم؟ مگر هزینه هنگفتی بر جامعه تحمیل نمی کند هم مادی هم روانی و اجتماعی. حالا چرا بجای اینکه با قاچاق مواد و توزیع کننده های آن (که به راحتی آب خوردن می شود همه را شناسایی و دستگیر کرد با این وزارت اطلاعاتمان که نصف بودجه مملکت را هم اگر بگوییم در اختیار دارد بیراه نیست) دختر مردم را که امید چشم و چراغ خانواده اش است داخل زندانها و بازداشتگاههایی بکنیم که همه جور آدم می شود در آنجا پیدا کرد؟ آیا اصلا فکر می کنند چه آسیب های روانی گریبانگیر آن دختر می شود؟ آیا فکر می کنند که با اینکارشان غرور و شخصیت یک دختر را لگد مال می کنند؟

پ ن: جالب اینکه این خواهرهای گشت ارشاد بابت هر فقره بدحجابی که دستگیر می کنند امتیاز می گیرند و ... یاد طرح توقیف موتور میافتم!

پ ن : آخ دلم خنک شد این برزیل باخت! ایول به هلند. فقط آرژانتین!!!

|+| نوشته شده توسط در جمعه یازدهم تیر ۱۳۸۹  |
 این روزها...
تو این وانفسای کمبود وقت که جام جهانی هم از یه طرف خواب برامون نذاشته دوباره پیشنهاد ترجمه سریال دادن بهم. اونم 120 قسمت کاملش رو. 8 تا کلاس تو موسسه اینم از یه طرف. دلمم نمی اومد ردش کنم چون برام جذابیت داره. دفعه قبل که 3 قسمت از یه سریال 14 قسمتی رو ترجمه کردم ، یه ذره اش رو هم ندیدم ببینم چجوری دوبله شده و چی از آب درومده. بهر حال توافق کردیم هفته ای دو قسمت ترجمه کنم و تحویل بدم تا ببینیم چی پیش میاد.

عجب جام جهانی شده اینبار. غنا برای اولین بار به یک چهارم رسید اونم با شکست آمریکای جهانخوار! لشکر مستضعفین در برابر کفار و مستکبران و طاغوتیان ایستاده بود انگار! حالا از شوخی گذشته دلم می خواست غنا ببره. فوتبال آمریکا یه جوریه برام. احساسم اینه که این ورزش برخلاف همه تیمهای این مرحله ، تو خود آمریکا نه طرفدار آنچنانی داره نه ریشه تاریخی داره و نه ورزش اول اون کشوره. 

امشب هم که آرژانتین من برد و حریف آلمان تو یک چهارم شد. خیلی بازی سختی خواهد بود

پ ن : جلو تلویزیون در حال تماشای فوتبالم و لپ تاپ هم رو پامه دارم می نویسم بابام سینی چایی رو دستش گرفته استکان خالی رو بگیره می گم سینی رو رو لپ تاپ نگیر چاییه می ریزه روش می سوزه میگه نه سرد شده!

|+| نوشته شده توسط در دوشنبه هفتم تیر ۱۳۸۹  |
 چهار انگشت و نصفی!
دیروز گشت ارشاد (احتمالا) خواهر زن داداشم رو بخاطر بدحجابی دستگیر! کرد. چون پنجشنبه بود سریع به زندان مخصوص منتقل شد و تا دو روز حداقل در آنجا خواهد ماند. (برادرش سرگرد نیروی انتظامی در تهران است) تصور کن دختری جوان پایش به این جور جاها باز بشه آنهم به چه جرمی؟ بد حجابی! که از هر دزدی و جنایت و بزه دیگره بدتر است!

    کلا کشور جالبی داریم که شگفتی های عالم یکجا در اینجا یافت می شود. طرف به راحتی مواد مخدر خرید و فروش می کند ، هزار کیلو هزار کیلو مواد مخدر وارد و توزیع می شود ، فرمانده انتظامی بزرگترین شهرش را با چند زن دستگیر شده بدون لباس می گیرند ، دخترانش به دوبی قاچاق می شوند و در حراجی های امارات متحده عربی به حراج گذاشته می شوند ، بیکاری و گرانی بیداد می کند ، پارتی بازی یک مسئله عادی است و تبدیل به یکی از رسوم ما شده و رشوه قبحی ندارد و فساد اداری بیداد می کند و امامان جمعه اش برای مبارزه با بدحجابی هر هفته شمشیر می کشند و  رئیس جمهورش در تلویزیون فردین بازی در می آورد که با طرح برخورد با بدحجابی مخالف است! در حالیکه متولی این امر وزارت کشور و نیروی انتظامی است و تحت مدیریت دولت!

انگار قرون وسطی تشریف داریم...

پ ن : دقت نظر مسئولین واقعا جای تقدیر داره! چهار تا و نصفی!!!

(این برگه جریمه متعلق به یک بنده خداست که او هم قربانی طرح مزبور است)



|+| نوشته شده توسط در جمعه بیست و هشتم خرداد ۱۳۸۹  |
 تابستان با طعم تعطیلات!
گرمای آزاردهنده از یک طرف و کلاسهای فشرده از طرف دیگر نایی برایم نگذاشته. حتی فرصت نکردم برای دیدن دایی ام که از هلند آمده بروم. قرار بود برای استقبالش نصف شب بروم فرودگاه ولی وقتی ساعت 8 صبح کلاس داشته باشی مگر می شود ... کادوهایی که برایم گرفته بود تحویلم دادند و من هنوز برای دیدنش نرفته ام! 

مردم تابستان که می شود دنبال تفریح می روند و ما کارمون زیاد میشه!

|+| نوشته شده توسط در پنجشنبه بیست و هفتم خرداد ۱۳۸۹  |
 جام جهانی و سانسور فوتبال!
امروز جام جهانی افتتاح خواهد شد و بسیار خوشحالم که مجبور نیستم از تلویزیون ایران این بازیها رو ببینم که بعد از گل ، وسط بازی ، لحظات حساس بازی و ... تصاویر آهسته ورود دو تیم به زمین و یا گلهای جام های جهانی گذشته را تحمل کنم. فکر کنم اولین و تنها کشوری هستیم که فوتبال را هم سانسور می کنیم! زیبایی فوتبال به حاشیه های آن است و به هیاهوی آدمهای رنگارنگی است که در استادیوم ها تیمها را تشویق می کنند ولی ما فکر می کنیم آنها بی ناموسی می کنند و دیدنشان برای جوانان این مرز و بوم بدآموزی دارد!

مثل همیشه طرفدار سنتی ایتالیا هستم حتی اگر شانسی برای قهرمانی نداشته باشد.

از شانسهای جام جهانی می توان از برزیل (همیشه یک پای شانسهای قهرمانی است) ، آرژانتین (با  انبوهی از ستارگان آماده) ، انگلیس (با یک مربی فوق متخصص) ، اسپانیا (با تیمی آماده و سرحال) ، ایتالیا (تیمی باتجربه ولی کمی پا به سن گذاشته)... نام برد.  از بین این تیمها سرمربی آرژانتین مارادونای بزرگ است که اینکاره نیست و در مواقع حساس که سرمربی تیم را نجات می دهد او این ویژگی را ندارد که تصمیمات مهم بگیرد. اسپانیا شخصیت قهرمانی جهان را ندارد مگر اینکه اینبار مثل جام ملتها پوست اندازی کند. انگلیس همیشه از ناحیه انگیزه کم آورده. این تیم اگر به اندازه ترکیه ، ایتالیا و مخصوصا آلمان انگیزه و میل برتری جویی داشت تا بحال چند بار قهرمان می شد.


|+| نوشته شده توسط در جمعه بیست و یکم خرداد ۱۳۸۹  |
 انشعاب سوری!
این دعوای درون جناحی اصولگرایان هم خنک و بی مزه شده حسابی. جای شکی نیست که این بازیها برای مشغول کردن ذهن مردم است و ساختن عده ای معترض و مخالف کاذب تا مردم معترضان دیگری را که هزینه دارند فراموش کنند. الان جناح اصولگرایت دو شقه شده عده ای به اصطلاح طرفداران رئیس دولت و دیگری دورو بریهای رئیس مجلس به علاوه مطهری و قالیباف و چند اصولگرای به ظاهر عاقل و منطقی!

این گروه دوم در حال بازی کردن نقشی مشابه اصلاح طلبان هستند تا مردمی که بدنبال اعتراض هستند مجذوب آنها شده و به دامن استکبار! پناه نیاورند. البته کارهای اعجاب آور رئیس دولت آنقدر هست که حتی اصولگرایان اصیل! را هم حیرت زده کرده و دچار تردید سازد ولی بهر حال بازی ، بازی است!

|+| نوشته شده توسط در پنجشنبه بیستم خرداد ۱۳۸۹  |
 ابتذال فکری
این روزها از ابتذالی که به آن دچار شده ام حالم بهم می خورد. وقتی به کتابهایی که در قفسه مانده اند بدون آنکه لایشان را باز کنم ، به برنامه های پوچ و مزخرفی که با آنها خودم را مشغول کرده ام ، به بی انگیزگی که به آن دچار شده ام و ... نگاه می کنم حالم از خودم بهم می خورد. مثل سابق حوصله فیلمهای عمیق را هم ندارم.فکر نمی کردم روزی اینطوری بشوم...


|+| نوشته شده توسط در دوشنبه هفدهم خرداد ۱۳۸۹  |
 بدحجابی بزرگترین معضل بشریت
هفته پیش در تهران مهمان چند تا از دوستان بودم. یکی از دوستان موتور سیکلتی خریده بود تا راحت تر به کارهایش برسد ولی از بخت بد اتفاق نادری افتاده بود و موتورش را دزدیده بودند! بی نظیر از این جهت که آنقدر میزان امنیت در تهران بالاست که از این اتفاق ها اصلا نمی افتد! همان دوستم مدارک و سند موتور را داخل کیفش گذاشته بود تا مراحل اداری شکایت و ... را انجام بدهد و باز از بخت بدش اتفاق نادر دیگری افتاده بود و اینبار کیفش توسط یک موتور سوار و همکار محترمش کنار خیابان به اصطلاح قاپیده شده بود! حالا سند موتور و گواهینامه و سایر مدارک موتور به کنار کلی کارت عابر بانک و کارت هدیه و پول نقد و چندین و چند سند و مدرک مهم دیگر هم به لقاء الله پیوسته بود. ضمنا ایشان عضو شورای محله هم بود. 

آن یکی دوستم که سال پیش موبایلش را در پیاده رو میدان انقلاب (جای به آن شلوغی) با موتور زده بودند تعریف می کرد که چند روز پیش در یکی از خیابانهای فرعی یک عدد سارق محترم ، که همدستانش کمی آنطرف تر هوایش را داشتند ، به زور داشت موبایلش را می گرفت و با مقاومت دوستم با شیئ تیزی حتی به پشت گوشش ضربه ای زده بود و کمی گلاویز که شده بودند  سارق عزیز مجبور به فرار شده بود.

مدتی پیش هم یکی از دوستانم می گفت که پس از آنکه مقداری پول نقد از بانک گرفتم (حدود 10-15 میلیون) 3 نفر به او حمله ور شده بودند و چنان او را زده بودند که چندین روز در بیمارستان بستری شده بود. خوشبختانه می گفت هر چه زدند پول را ندادم . ایشان دماغش شکسته شد و با چاقو به پهلویش زده بودند و یکی از دنده هایش هم شکسته بود...

احتمالا شما هم چند تایی از این اتفاقات نادر! برای نزدیکانتان افتاده با این حساب فکر کنم هنوز جامعه ما بسیار امن تشریف دارند و هیچ غمی نیست مگر حل مشکل حجاب که مهمترین دغدغه اینروزهای تمامی مسئولان محترم می باشد. چند هفته ای است که تمامی امام جمعه ها فریاد مبارزه با بدحجابی سر داده اند(این هماهنگی نتیجه بخشنامه و دستورالعمل نیست اصلا!). امام جمعه یکی از شهرهای اطراف که جمعیتش دور و بر 100 هزار نفر هم نمی شود ، اعلام کرده بود اگر معضل بدحجابی حل نشود دیگر نماز جمعه نخواهد خواند!در این چند وقت اخیر هم راهپیمایی های خودجوش! (باور کنید خودجوش هستند!) زیادی در چندین شهر بزرگ از جمله اصفهان و تهران بر علیه بدحجابی بر پا شده است.

خانه      ............          است

خواجه در بند نقش ایوان است!


|+| نوشته شده توسط در شنبه پانزدهم خرداد ۱۳۸۹  |
 
 
 
بالا
Site Meter