حواس در حد تیم ملی !
داشتم تلویزیون نگاه می کردم که دیدم قیافه مجری خیلی برام آشناست هی پیش خودم فکر می کردم من اینو کجا دیدم که یه دفعه یادم افتاد . این همونیه که تو کلاس خودمه ! به برادرم گفتم این تو کلاس منه میگه خسته نباشی تا حالا نمی دونستی یعنی ؟ گفتم نه اصلا فکرشم نمی کردم این باشه . روزای اول دیدم یه کم یه جوریه ... بعد یادم افتاد اونروز که حالم بد شد و همکارم جای من سر کلاس من رفت تو عجله گفت که هوای فلانی رو داشته باش و ... من اصلا حواسم نبود منظورش چیه .
|+| نوشته شده توسط در سه شنبه بیست و ششم بهمن ۱۳۸۹  |
 استاپ مغزی !
دو سه روز بود سرم درد می کرد . قرص سردرد تو خونه نبود . دیروز صبح گفتم برم بگیرم بلکه یه کم از شر این سردرد لعنتی راحت بشم . نزدیکهای ظهر بود دیدم قرص انگار اثر نکرده یکی دیگه هم خوردم و رفتم سر کلاس . آخرهای تایم اول بود که احساس کردم حرکات دستم یه جوری شده . البته مشکل از دستم نبود چشمام همه چی رو کند می دید . استراحت بین کلاسی که تو اتاق مدرس ها بودیم دیدم سردردم باز اذیت می کنه ، با حماقت کامل سومین قرص استامینوفن کدئین دار رو هم با چایی خوردم. حالتم یه کم عجیب شده بود . رفتم سر کلاس . کتاب رو باز کردم صفحه 15 بود . حدود دو سه دقیقه به کتاب خیره شدم ، هرچی به مغزم فشار آوردم که 15 به انگلیسی چی می شه یادم نیومد که بگم صفحه 15 رو باز کنین . با اشاره باز کردن و البته هاج و واج داشتن نگاهم می کردن که چرا حرف نمی زنه . سی دو رو پلی کردم گوش دادن بعد گفتم سوال در مورد لغتهای جدید ؟ چند تا سوال پرسیدن و از شانسم بین خودشون جواب رو هم می دونستن و توضیح می دادن منم هیچی متوجه نمی شدم فقط سرمو تکون می دادم که اهوم (نه یس!) بعضی جاها هم یه چیزایی اضافه می کردم که خودمم نمی دونستم چی دارم می گم . به گرامر که رسیدیم خواستم توضیح بدم یه چیزایی نوشتم و سعی کردم توضیح بدم دیدم اصلا سردرنمیارم چی می گم . دائم بین کلمات وول می خوردم و نمی تونستم پیداشون کنم . معنی هاشونو نمی فهمیدم . گنگ شده بودم . بعد تسلیم شدم . گفتم بچه ها نمی تونم . بمونه برای جلسه بعد کامل توضیح بدم . گفتم کتاب داستانو باز کنین یکی یکی خلاصه هاتونو بگین . خودمم باز کردم . می گفتن منم هیچی نمی فهمیدم . خیره شده بودم به یه لغتی (medicine) هی با خودم گفتم این لغت چیه ؟ چرا من معنیشو نمی دونم . دیکشنری موبایلمو آوردم اونم فارسی که زود متوجه معنیش بشم . معنی فارسیشم می خوندم نمی فهمیدم (دارو ، دوا ، پزشکی ، طب ، علم طب ) . گفتم اینا چین ؟ یعنی چی ؟ چرا این درس اینقدر لغتهای مزخرف داره ؟ که گفت Teacher finished ! و من تو ذهنم هی به خودم می گفتم مگه من به اینا نگفتم Teacher  نگن بگن Sir ! به زحمت گفتم next و همینطوری یکی یکی توضیح دادن و باز من فقط نگاشون می کردم و از روی سرعت توضیح دادنشون حدس می زدم این باید خوب خونده باشه این ضعیفه این نخونده بعضی وقتها هم خودشون اعتراض می کردن که این ازبر کرده منم فقط تایید می کردم ... مغزم استاپ کامل کرده بود . دیگه نه انگلیسی نه فارسی نه ترکی نمی تونستم کلماتو ادا کنم . به یه نقطه ای خیره می شدم بعد زورم نمی رسید چشممو ازش بردارم ...

|+| نوشته شده توسط در یکشنبه هفدهم بهمن ۱۳۸۹  |
 سلول
خوابم نمیاد . مدتهاست خواب ندارم . امشب شاید عذاب آورترین شب این چند وقت اخیر بود. احساس می کنم داخل سلول فلزی محصورم و هر چقدر تقلا می کنم ره به جایی نمی برم . خنده دارتر این که اصلا نمی دانم دستم را به کجا بیاویزم و کجا را بگیرم. صدایم هم در نمی آید که بتوانم حتی دادکی بکشم. عجب زندان خودساخته ای دارم .

قبلا گفته بودم به قدم زدن در خیابان یک طرفه عادت دیرینه دارم . هنوز در همان خیابان یک طرفه سرگردانم ...


داره از ابر سیاه خون می چکه

جمعه ها خون جای بارون می چکه ...






پ ن : هنوز خالی خالیه ...


|+| نوشته شده توسط در شنبه دوم بهمن ۱۳۸۹  |
 
 
بالا
Site Meter