خوابم نمیاد . مدتهاست خواب ندارم . امشب شاید عذاب آورترین شب این چند وقت اخیر بود. احساس می کنم داخل سلول فلزی محصورم و هر چقدر تقلا می کنم ره به جایی نمی برم . خنده دارتر این که اصلا نمی دانم دستم را به کجا بیاویزم و کجا را بگیرم. صدایم هم در نمی آید که بتوانم حتی دادکی بکشم. عجب زندان خودساخته ای دارم .
قبلا گفته بودم به قدم زدن در خیابان یک طرفه عادت دیرینه دارم . هنوز در همان خیابان یک طرفه سرگردانم ...
داره از ابر سیاه خون می چکه
جمعه ها خون جای بارون می چکه ...
پ ن : هنوز خالی خالیه ...
|
+| نوشته شده توسط
در شنبه دوم بهمن ۱۳۸۹
|