تقدیم به تو 2
بیاد ندارم تا بحال آهنگی چنین بر من تاثیر کند که از درون تکانم دهد و چشمهایم بدرخشند . چندی پیش کلیپ اول از این موزیک را آپلود کردم. قسمت دوم را قصد نداشتم آپلود کنم چون آخرای کلیپ کیفیت تصویری و صوتی مطلوبی ندارد و اعصاب را خراش می دهد ولی حیفم آمد. اگر کلیپ اول را که چند پست قبل تر با عنوان "تقدیم به تو..." گذاشته بودم دانلود کرده اید و پسندیده اید کلیپ شماره دو را هم امتحان کنید . باز هم شرمنده اگر انتهای کلیپ کیفیت مناسبی ندارد...

دانلود کنید +

|+| نوشته شده توسط در سه شنبه دوازدهم مرداد ۱۳۸۹  |
 تقلب 2
دوران دبیرستان تقلب یک امر معمولی و قابل پیش بینی بود و بچه ها چه ابتکاراتی که نمی کردند. البته این تقلب ها در دوره پیش دانشگاهی خیلی به کارم آمد. آن وقت ها تصمیمم را برای ادامه تحصیل در رشته زبان گرفته بودم به همین خاطر خواندن ریاضی و فیزیک و دیفرانسیل و انتگرال و شمیم آلی و معدنی و ... برایم ملال آور و بیهوده بود. منم معمولا وقتی از چیزی خوشم نیاید به سختی می توانم باهاش کنار بیام بنابراین مجبور بودم! تقلب بنمایم آنهم چه تقلبی! یه برگه A4 رو پر می کردم و زیر لباس قایم می کردم به محض دریافت ورقه امتحانی ، برگه قایم شده را به زیر ورقه منتقل می کردم و ...

تا اینکه رسیدیم دانشگاه . ترم دوم بود و درسی در مورد گرامر انگلیسی داشتیم. تقریبا داشتم تمام می کردم که دیدم خانم همکلاسی که بغل دستم نشسته بود با رنگ و روی پریده و دلهره فراوان داره به برگه اش نگاه می کنه و درو دیوار و ...خلاصه تابلو بود حسابی تو گل مونده. این خانم تقریبا جنیفر لوپز کلاس بود و نصف بیشتر همکلاسیها شبانه روز رویاشو میدیدن و تو خیالاتشون خودشونو مرد آینده ایشون می دیدن و هر دفعه یکی تصمیم می گرفت ازش خواستگاری کنه و ... . من آنموقع ها تو بحر این مسائل نبودم فقط خیلی حال میداد همکلاسیها رو که میدیدم چهار چشمی و فک آویزان رفت و آمد این بانو رو تماشا می کردن و قند تو دلشون آب می شد و این جنیفر کلاس ما هم یه عشوه ای میومد و هر کی می دید فکر می کرد بعله دیگه فقط مونده راضی کردن مادر و عقد و عروسی و ... . (ایشان الان همسر محترم یه دکتر هستند!).

من تا آنموقع با خانمای کلاس سلام و احوالپرسی و اینا نداشتم ولی خب موقعیت اورژانسی بود. با اشاره پرسیدم چیه؟ با چشماش به ورقه اش اشاره کرد که وضعیت قرمزه. خلاصه با ایما و اشاره جواب سوالا رو رد و بدل کردیم و ایشان حسابی هیجان زده شده بود که بنده چه خونسرد در حال انتقال اطلاعاتم (نمی دانست ید طولایی در این عرصه داریم و پیر رند این صحنه ایم!). امتحان تمام شد و ایشان قبولی در این درس را مدیون من بودند. این تقلب ها همچنان ادامه داشت و چون اسم من و ایشان طوری بود که در امتحانات کنار هم میافتادیم حسابی از خجالت هم درمیامدیم. بعد اینکه نمره ها را دادند دریغ از یک تشکر خشک و خالی! انگار نه انگار و گویا وظیفه ام بود تقلب برسانم. تااینکه امتحانهای ترم بعد فرا می رسید و ایشان تازه یادشان می اقتاد تشکر کنند بخاطر امتحانهای ترم قبل! تا اینکه روزی از روزها و پیش از امتحان واژه شناسی قبل امتحان سراسیمه در راهرو دنبال چیزی می گشت که بعدا معلوم شد دنبال فرشته نجات همیشگی خود هستند (از تواضع خود لذت می بریم!). تا مرا دید نفس راحتی کشید و خلاصه بعد از مقدمه چینی گفت "واژه شناسی" اصلا نخوانده ام امیدم به شماست! منم شیطنت کردم و گفتم اتفاقا منم مشکلی برام پیش اومد نتونستم بخونم گفتم از شما کمک می گیرم که دیدم تا مرز سکته رفت و برگشت (دلم خنک شد یه کم) . تا خدافظی کرد و رفت همکلاسیا ریختن سرم که این با تو چیکار داشت؟ مارمولک چی تو سرته؟ بی سرو صدا چی کارا می کردی و خبر نداشتیم؟... ما هم خودمونو به بی خیالی می زدیم و مشکوکانه می گفتیم خصوصیه! نمی تونم بگم!

رفتیم سر جلسه امتحانی و اینبار پشت سرم بود. گفتم پلیز حرفه ای نگاه کنی ها و گرنه لو می ریم کار خراب می شه. در عرض 5 دقیقه کلیه سوالها رو علامت زدم و ایشان هم کپی کردن (انصافا کارش خوب بود از نظر کارشناسی تقلب!) و موقعی که مراقب شک کرد و جایمان را عوض کرد به ریشش خندیدیم که سوالا تموم شد و کار از کار گذشته دیگه جا برا چی عوض می کنی. نمره ها رو دادن و هر دو 17 شدیم!

حالا جالب اینجا بود که بعضی درسارو که با هم مبادله اطلاعات داشتیم بغل دستیامون هم بی نصیب نمی موندن. یکی از خانومای همیشه صامت یه بار گفت دست هر دوتون درد نکنه این وسط ما هم بهره ای بردیم از همکاری شما!

|+| نوشته شده توسط در دوشنبه یازدهم مرداد ۱۳۸۹  |
 تقلب
تقلب! واژه ای که دلهره و هیجان به همراه دارد و کمتر کسی است که در طول تحصیلش از این وادی گذری نکرده باشد.

تا آنجا که یادم می آید اولین بار در دوران راهنمایی مرتکب گناه کبیره تقلب شدم. آن موقع در مدرسه ای بودم که تمام درس نخوان های عالم گویی آنجا جمع بودند تا آنجا که سال اول راهنمایی شاگرد اول کلاس شدم آنهم با معدل 14! و البته همان سال تنها قبولی خرداد کلاسمان بودم.

چون مثلا شاگرد زرنگی بودم کسی فکرش را هم نمی کرد اهل تقلب باشم و ... . ولی یکبار وحشتناک لو رفتم! امتحان ریاضی بود و معلم ریاضی همسایه دیوار به دیوارمان بود. یکی از همکلاسیها که خیلی شخصیت آرامی داشت و او هم هم محلی مان محسوب می شد (الان زرگر قابلی شده و برای خودش دم و دستگاهی بهم زده) پشت سرم نشسته بود. چند بار ازم درخواست کمک کرد. دلم نیامد کمکش نکنم. روی کاغذی جواب سوال را نوشتم و آرام انداختم عقب و خودم بلند شدم ورقه را تحویل دادم. گویا ایشان خواب بود یا هرچه کاغذ را ندیده بود و مدیر که اتفاقی سر جلسه امتحان آمده بود کاغذ را پیدا می کند و طی اقدامات پلیسی کاراگاهی دستخط کاغذ را با تمام ورقه ها مقایسه می کند و به ورقه اینجانب می رسد! خلاصه لو می رویم آنهم نه به جرم تقلب کردن بلکه تقلب دادن! معلم ریاضی(همان همسایه محترممان!) با خودکار قرمز روی برگه ام با خودکار قرمز می نویسد ت ق ل ب ! و می گوید متاسفم نمره ات صفر است و من که تا آنموقع نمی دانستم تجدید چه حسی دارد در دریای غم و اندوه غرق شدم آنهم به سبب فردین بازی و کمک به همنوع و از این قضایا. دیگر پیه اش را به تن مالیده بودم تا وقتی کارنامه را دادند و به دست والدین محترم رسید اعتراف بنماییمو خود را برای حضور در پای دار آماده کنیم که ناگهان فرشته نجاتی از آسمان نازل شد و او کسی نبود مگر زن همسایه که از قضا همسر گرامی معلم ریاضی مان بود. گویا آقا معلم که در حال تصحیح برگه ها بود این خانم همسایه اتفاقی ورقه مرا می بیند که رویش در کنار نمره ورقه ام خشمگینانه نوشته شده بود تقلب کرده است و صفر و از این ماجراها. مدرک جرم بنده را قایم می کند و این معلم بینوا همه جا را زیر و رو می کند. بعد از یکی دو روز گویا معلم عزیز از خانمش می پرسد فلانی یکی از ورقه ها گم شده و خانم جواب داده بود من برش داشتم! خجالت نمی کشی با بچه اینطوری رفتار می کنی؟ گناه دارد. چرا می خوای صفر بدی و کلی سرزنش (انگار او تقلب کرده و من مچش را گرفته بودم!)خلاصه معلم بی خیال این جریان می شود و مجبور می شود (مجبورشان می کنند!)نمره واقعی مرا رد کند و بنده حقیر از این مخمصه خلاص شوم و آزادی را با شور و شعف در آغوش بگیرم. و البته بعدها چنان در ریاضی پیشرفت می کنم که در یکی از قضایای ریاضی سال سوم(دستگاه معادلات دو مجهولی) ابتکار جدیدی رو می کنم و آقا معلم همسایه این اختراع مرا با عنوان "قضیه ..." (مثل قضیه تالس و فیثاغورث و ...) در کلاسهای دیگر تدریس می فرمایند!

پ ن : در دوران دبیرستان معلم دینی داشتیم که مثل همه معلم دینی ها بود! یادم می آید وقتی می خواستند امتحان بگیرند ایشان در ابتدای جلسه امتحانی استفتایی از مراجع تقلید می خواند به این مضمون که هر گونه تقلب در جلسه امتحانی شرعا حرام است و حتی اگر کسی تقلب کند و بعدها صاحب شغلی شود و پولی دربیاورد آن پول نیز حرام خواهد بود ، و ما چقدر از شنیدن آن می خندیدیم!

پ ن 2 : قسمت دوم تقلب در پست بعدی!

|+| نوشته شده توسط در شنبه نهم مرداد ۱۳۸۹  |
 Memories

We may be through with the past , but the past ain't through with us ...



                



|+| نوشته شده توسط در جمعه هشتم مرداد ۱۳۸۹  |
 امان از این فوتبال بی فرهنگ
نقل قولی از آلبر کامو هست به این مضمون که ، فرهنگ هر کشوری را از فرهنگ استادیومهایش بشناس!

دیروز در ورزشگاه یادگار امام بودم و بازی استقلال - شهرداری تبریز را از نزدیک دیدم و امروز بازی تراکتورسازی - پرسپولیس را از تلویزیون. کاری به نتیجه و نحوه بازی و این مسائل ندارم فقط آنچه باعث تاسف است فرهنگ لجام گسیخته ای است که در ورزشگاههای ما دیده می شود. چنان فحش های رکیکی می شنوی که دلت نمی خواهد بار دیگر در استادیوم باشی! و این بی فرهنگی مختص یک یا دو ورزشگاه نیست که در تمام ورزشگاههای کشور امری عادی شده. امروز آش آنقدر شور شد که تلویزیون مجبور شد صدای ورزشگاه را قطع کند تا حداقل بینندگان فوتبال را از شنیدن کلمات گهربار ردو بدل شده در ورزشگاه بی نصیب گذارد!

گاهی حالم از این فوتبال بهم می خورد...

پ ن : عاقبت اتفاقات اخیر در ورزشگاههای یادگار امام تبریز و آزادی تهران ، محرومیت تماشاگران تراکتور از حضور در ورزشگاه در دو بازی خانگی و پرسپولیس و شهرداری تبریز یک بازی!


|+| نوشته شده توسط در سه شنبه پنجم مرداد ۱۳۸۹  |
 The Ways

چند وقت پیش برادرم این گروه 4 نفری رو بهم معرفی کرد. فرصت نبود و حوصله گوش دادن نیز. بعدا دیدم کارشون فوق العاده است!

شهر من کو ؟

اتاق آبی

کلیپ شهر من کو


|+| نوشته شده توسط در دوشنبه چهارم مرداد ۱۳۸۹  |
 تو...
تقدیم به تو...
|+| نوشته شده توسط در یکشنبه سوم مرداد ۱۳۸۹  |
 مای لاو
چقدر این روزها انیمیشن "مای لاو" ذهنم رو مشغول کرده...

دائم تو ذهنم دنبال پیدا کردن جواب برای معماهاش هستم!

|+| نوشته شده توسط در سه شنبه بیست و نهم تیر ۱۳۸۹  |
 سانسور سگ!
کتاب Let's Chant2 سطح جونیور ، یکی از ترانه ها عنوانش چنین است :

My Dog Can Walk

در چاپ جدید همین کتاب بجای Dog نوشته شده Cat!

حالا حتی اگر آوردن Dog در نسخه قبلی بخاطر وزن جمله و هارمونی اش با Walk بوده باشد و Cat اصلا کلمه مناسبی برای جایگزینی Dog نباشد زیاد مهم نیست چون آنچه اهمیت دارد اینست که قبلا توجه نکرده بودند اصولا سگ حیوان نجسی است و بدآموزی دارد در کتاب بچه ها زیاد از سگ و سگ بازی و این قبیل کلمات قبیح و منحرف کننده نوشته شود مبادا فرهنگ منحط غربی در کشور عزیزمان رواج پیدا کند. خنده دار اینجاست که نصف کلاس کتاب چاپ قدیم داشته باشند و نصف دیگر چاپ جدید و هنگام خواندن ...

سانسور کردنمان هم مثل همه کارمان جالب و عمیق! است...

پ ن : از آنجا که رشته ما ترجمه می باشد و گاهی با شاهکارهای ترجمه روبرو می شویم ، دوست داریم گاهی دیگران هم از این شاهکارها لذت ببرند از جمله این ترجمه جدید تایتانیک! + (برای دانلود راست کلیک Save ...)

|+| نوشته شده توسط در پنجشنبه بیست و چهارم تیر ۱۳۸۹  |
 اشکهای  معصومانه
تو یکی از کلاسهام بعد از اینکه دیکته گفتم و همانجا برگه ها رو تصحیح کردم و به بچه ها برگردوندم چند نفری بیست گرفته بودند. دو تا از شاگردای این کلاسم کوچکتر از بقیه هستن(8 ساله) بقیه معمولا 13-14 ساله هستن. یکی شون فوق العاده باهوشه (س 1)و تابحال نمره کمتر از بیست نداشته ولی دوستش(س2) معمولا 17-18 می گرفت. امروز زد و هر دو بیست شدن و برای تشویق (چون بار اولش بود بیست می گرفت)به س2 کارت جایزه 10 امتیازی دادم و به بقیه که بیست گرفته بودن کارت 5 امتیازی. س1 تا دید بهش کارت 5 امتیازی دادم و به دوستش 10امتیازی به پهنای صورتش اشک ریخت و چه معصومانه اشک می ریخت. همینطور منو نگاه می کرد و صورت خونسردش بدون اینکه تغییری کند از اشک خیس می شد. دوستش (س2) گفت بیا کارتامونو عوض کنیم خب گریه نکن.


|+| نوشته شده توسط در سه شنبه بیست و دوم تیر ۱۳۸۹  |
 
 
 
بالا
Site Meter