خداحافظ لاست
لاست بالاخره تموم شد... سریالی که اینهمه خبر ساز بود و از سال 2004 بینندگان زیادی رو دنبال خودش کشونده بود . معمولا شروع هر قسمت با باز شدن چشم یکی از شخصیتها شروع می شد در نهایت با بسته شدن چشمهای ... تمام شد(ملاحظه دنبال کنندگان سریال را نمودیم مثلا!). پستی بلندی های زیادی داشت اواخر داستان چنان پیچیده و از هم پاشیده شده بود که به نظر می رسید کار از دست کارگردان و نویسنده و ... خارج شده ولی بهر حال یه جوری سرو ته اش رو هم آوردن.

پ ن : از بدشانسی آخرهای سریال رزهای وحشی (جی ای ام تی وی)رو برای لحظاتی دیدم اونم قسمت سوم که ترجمه خودم بود. دوست داشتم ببینم چطوری دوبله شده. امیدوارم تکرارش رو بتونم ببینم.

|+| نوشته شده توسط در چهارشنبه دوازدهم خرداد ۱۳۸۹  |
 اسمها و رمزها!
پویا ، سینا ، عرفان ، شایان ، پوریا ، پارسا ، هاتف ...

محرم ، اسماعیل ، یوسف ، روح اله ، داور ، یاور ، صالح ...

دو گروه از اسامی متعلق به دو نسل مختلف. گروه اول سنین بین 7-13 ساله و گروه دوم سنین بین 20-28 یا در این حدود.

با این اسامی در کلاسهای آموزشگاه و نظارت فاینال معمولا مواجه می شوم و البته این اسمها مربوط می شوند به دوره اخیر. ذائقه دو نسل مختلف را نمایانگر است که البته ذهنیت پدر و مادرشان را هم نشان می دهد. طرز لباس پوشیدن این دو رده سنی هم متفاوت است. احتمالا در آینده طرز فکرشان هم بسیار متفاوت خواهد بود. شاید این ها نشانه هایی باشند از پوست اندازه دوره ای نسل های جدید و تغییراتی که جوامع مختلف مدام دستخوش آن هستند

|+| نوشته شده توسط در دوشنبه دهم خرداد ۱۳۸۹  |
 زجر قبل از شیرینی
می گویند تاریکترین زمان شب اندکی قبل از شروع روشنایی صبح است و مشکل ترین قسمت کار کمی قبل از پایانش است.

توی قطار برای تمام کردن باقی کارهای پروپوزال مشغول بودم که رفته رفته شارژ لپ تاپ رو به تمام شدن بود و کار نیمه تمام قطار هم زاغارت (این لغت پست مدرنیستی است!) و بدون برق و بنابراین مجبور بودم ساعت 3.30 شب در ایستگاه معظم راه آهن به ادامه کار بپردازم تا در دقیقه 90 کار را تحویل اساتید دهم.

اولین استاد (خانم از دنده چپ بلند شده بود اول صبحی)که حال گیری اساسی کرد و ایرادهایی که از نسخه هفته قبل داه بودم را تشریح کرد و هر چه گفتم تو نسخه جدید اصلاح کردم و ... گفت این مرغ ما یک پا که هیچ اصلا پا ندارد برو تا ایرادهایی که من گرفتم رو درست نکردی برنگرد!

استاد بعدی که باهاش رفیق بوده ام همیشه و مثلا نیمچه نماینده کلاساش بودم و می دانستم اصلا وقت خواندن و اظهار نظر ندارد امضای تایید را لطف فرمود. استاد بعدی هم که هفته قبل اشکالات فنی گرفته بود با دیدن نسخه جدید و اصلاحیه امضای تایید را تقدیم فرمودند و ماند همون استاد خانم اولی که حال گیری کرده بود. رفتم سایت دانشگاه یک ساعتی کار کردم و با اصلاحیه پیوست بر نسخه جدید رفتم پیش خانم استاد. گفت چطور به این زودی تموم کردی؟ گفتم استاد امروز اگه نشه باز میرم 2-3 ماه دیگه معلوم نیست از کجا سر در بیارم. باهاش رفتم سر کلاسش و کلی کلنجار رفتیم و توضیح دادم و مثل جلسه دفاع از پایان نامه از پروپوزال دفاع کردم و بالاخره سماجتم نتیجه داد و مجاب شد تایید کند. بالاخره تایید 3 استاد حاصل شد. رفتم دفتر مدیر پژوهش که حوالی میدان انقلابه و ایشان هم برگه امضاها رو تحویل گرفت و نوشت استاد راهنمای شما خانم دکتر ...! تو دلم گفتم ای بابا از صبح علافم کرد تا یه امضا داد آخرشم همون شد استاد راهنما! به هر حال چون پیدا کردن استاد راهنما که باکس خالی داشته باشه در زمان حاضر برای من نزدیک محال بود به همینش هم راضی بودم تازه از سرمم زیاد بود! بنابراین زمان دفاع 6 ماه بعد درج شد و برگشتم دانشگاه تا امضای استاد راهنما رو بگیرم. باز خانم دکتر منو که دید گفت باز چیه گفتم استاد نمک گیر شدیم دیگه دلمون نیومد با کس دیگه ای کار کنم پایان نامه رو (خداییش این اصلا چاپلوسی نیستا! چاپلوسی یه تعریف دیگه داره!) . این دفعه کلی شرط و شروط گذاشت که این دفعه کار ایراد دار بیاری و ... بی برو برگرد بر می گردونم منم هی می گفتم نه استاد مطمئن باشید و ... تو دلم هم می گفتم بشین بینیم بابا بعده 4-5 ماه میام میگم استاد بیا نوشتم مخشامو ببین مشکلی که نداره ببریم دفاع!

تو این 2 روز به اندازه چند سال خسته شدم. همون تاریکی قبل از روشنایی شب!

شب اول که جمعا 20 دقیقه خوابیدم. ظهر هم که رفتم پیش دوستم خواستم یه کم بخوابم همکلاسیم ، که باهم بودیم تو دانشگاه و تایید نگرفت و زودتر از من رفت، زنگ زد که سفارش ما رو به اون استاده بکن باهات رفیقه مال منو تایید نکرد و ... به خودم لعنت فرستادم که مجبور بودی از سر ذوق اس ام اس بزنی که تایید گرفتی و ... که وقتی تازه می خواد چشمات گرم بشه بخوابی زنگ بزنه ؟ چشمام کاملا قرمز شده بود از بی خوابی!


|+| نوشته شده توسط در یکشنبه نهم خرداد ۱۳۸۹  |
 این روسیه خبیث!
ا.ن در جمع مردم کرمان اظهاراتی درباره روسیه به زبان آورد که چنین به نظر آمد ایشان یا اصلا  تاریخ نخوانده اند نو اطلاعی از روابط و اتفاقات ایران و روسیه ندارند و ... و یا به گفته سخنگوی وزارت امور خارجه روسیه! او به دنبال عوام فریبی سیاسی است!

ا.ن در بخشی از سخنانش چنین گفت : "امروز توضيح رفتار مدودوف براي ملت ايران براي ما مشكل شده است. مردم نمي‌دانند اين‌ها دوست ما هستند، در كنار ما هستند، با ما هستند يا اينكه دنبال چيز ديگري هستند"!

وی در بخش دیگری از سخنانش با بيان اينكه اميدوارم رهبران و مسئولان روسيه به اين كلام كه از روي دلسوزي است توجه كنند و اصلاح كنند، گفت: رهبران روسيه اجازه ندهند كه ملت ايران آنها را در صف دشمنان تاريخي خود به حساب بياورند!!!

جای بسی شگفتی است که ایشان هنوز خبر ندارد (شاید هم فراموش کرده یا فراموش کرده شده!) که بزرگترین و بدترین ضربه ها را در طول تاریخ همین روسیه ای که به قول وی دوست! ماست بر ایران وارد کرده. خیانت های روسیه در طول تاریخ هرگز فراموش شدنی نیست حتی قابل مقایسه با انگلیسی که همواره با نام استعمارگر از آن یاد می شود نیست. قرارداد ترکمنچای (به قول ا.ن گلستانچای) یکی از آن نمونه هاست. نمی دانم مردم ایران چگونه می توانند روسیه را در صف دشمنان تاریخی خود قرار ندهند. آقایان هنوز متوجه نیستند که کشورهایی مثل روسیه و چین و ... به ایران به چشم گاو شیردهی نگاه می کنند که تا حد توان در صدد دوشیدنش هستند. چندین سال است اتمام نیروگاه بوشهر را به عقب می اندازند و بهانه های گوناگون می آورند انگار که دوزاری آقایان زیادی کج است و متوجه نیستند و نتیجه خوش خدمتی این می شود که طرف روسی اظهاراتش را عوام فریبی سیاسی! بنامد .

|+| نوشته شده توسط در پنجشنبه ششم خرداد ۱۳۸۹  |
 پشیمانی...
صدای موزیک بود و ترانه ای که هی تکرار می شد و اشکهایی که همینطور سرازیر می شدند...

|+| نوشته شده توسط در چهارشنبه پنجم خرداد ۱۳۸۹
 در راه پایان نامه
بالاخره پروپوزال رو بعد از کلی تاخیر بردم تحویل اساتید گرامی دادم شانس آوردم یکی شون همون فرداش بررسی کرد و ایراداشو نوشت و کلی راهنمایی کرد تا یه هفته روش کار کنم و هفته بعد تایید نهایی رو بگیرم. انصافا استاده با مرامیه با اینکه با نمره دادنش(کمترین نمره هامو اون داده) معدلمو آورده پایین ولی با معرفته و هیچ وقت از کمک کردن دریغ نمی کنه.

بعد از مدتها رفتم پیش دوستم. وقتی اونسال تهران بودم اصلا نتونستم بهش سر بزنم به اندازه کافی شرمنده بودم دیگه گفتم قبل اینکه برا همیشه بذاره بره کانادا برم ببینمش تا دیگه حسرت به دل نمونم. حسابی هم فیلم مبادله کردیم که البته با اینکه حدود چند هارد اکسترنال 1 ترا بایتی داشت جای زیادی نداشت برا همین بیشتر من فیلم و موزیک و کلیپ و ... گرفتم. تعداد فیلمهام رفت بالای 560 !

|+| نوشته شده توسط در دوشنبه سوم خرداد ۱۳۸۹  |
 تمام شد! به همین راحتی
تمام شد! به همین راحتی... بعد از 4-5 سال نقش بازی کردن و جنگ اعصاب و بروز ندادن تمام شد. یادم میاد چند بار که رفتارش را اینگونه دیده بودم با خودم می گفتم تا کجا می تواند ادامه پیدا کند؟ تا کی می شود همینطور کجدار و مریض رفت؟ اصلا او آدم زندگی هست؟ مدتها بود که شک داشتم. می دانستم و یقین داشتم روزی تمام می شود ولی زمانش را مطمئن نبودم نگو زیاد دور نبود...برادرم و او امروز رسما طلاق گرفتند. این دومین طلاق برادرم بود. بار اول چند سال پیش بود که نامزدش بیماریش را بهانه کرد و رفت. یادم نمی رود عموی نامزدش ، که اتفاقا پزشک هم بود ، توی دادگاه با دهان پر گفته بود ایشان سرطان دارد و ... 6 ماه بعد همین آقا به خاطر سرطانی مرد که قبلا اثری از بیماری در او نبود... و باز هم یادم میاد برادرم با صبوری تمام طوری رفتار می کرد که کسی غصه نخورد. می گفت من اگر خودم نخواهم سرطان که سهل است هیچ چیزی نمی تواند مرا از پا درآورد و همینطور هم شد و ما دیگر شب ها سرمان را با گریه زیر لحاف قایم نمی کردیم...همان روزها شنیدم یکی از دوستان همکلاسیم تو دانشگاه برادری دارد که همین بیماری را دارد و چقدر تلخ بود وقتی تنها در شهر دیگری بودم و خبر فوت او را یکی از همکلاسی ها به من داد و چقدر اشک ریختم... .

برادرم هنوز سرپاست و همچنان صبور . کاش آن دختر لیاقت او را داشت... ولی نداشت...


|+| نوشته شده توسط در جمعه سی و یکم اردیبهشت ۱۳۸۹
 عجب تصادفی!
امروز نظارت امتحان فاینال داشتیم و سر یکی از کلاسها بودم که چند تا غایب داشت. یکم منتظر موندم تا بیان بعد از چند دقیقه همه اومدن یه دفعه چشمم به یه چهره آشنایی افتاد. حواسم جای دیگه بود و هی ناخودآگاه می گفتم این کیه کجا دیدمش... که یادم افتاد ... نه من بروی خودم آوردم نه اون زیاد سرشو بلند کرد.

بعد از امتحان تو دفتر موسسه بودیم از معلم اون کلاس پرسیدم فلانی که کلاس تو بود می شناختیش؟ گفت آره انگار معلم اجتماعیه! خندیدم. گفتم اون استاد دانشگاهه. دکترای ... داره. هم دانشگاه تدریس می کنه و هم معاون ... استانداریه. با تعجب نگام کرد و گفت نمی دونستم. بعد گفت البته یه بار تو دانشگاه دیدمش ازم پرسید اینجا چیکار می کنی منم گفتم درس می خونم دیگه. بعد ازش پرسیدم شما چی؟ اونم گفت هیچی... منم درس می خونم. نگو استاد بوده اونجا.

یاد اون جلسات افتادم که قرار بود یه انجمن درست کنیم و به ثبت برسونیم و چندین بار دور هم بودیم. همیشه از اخلاقش خوشم میومد چون حس می کردم دغل باز نیست و مثل خیلی ها ریاکار نیست...

پ ن : با دیدن کلیپ آزار یک خانم دو جنسه (آنطور که صدایش می کردند) در خاوران تهران توسط عده ای جوان (تعدادشان کم هم نبود) از انسان بودنم شرم کردم. پست بودن هم انگار انتها نداشت مثل خیلی چیزای دیگر...

ببخشید که نمی توانم لینک بدم اصلا دوست ندارم کس دیگری از دیدن این بربریت ناراحت بشود

|+| نوشته شده توسط در پنجشنبه سی ام اردیبهشت ۱۳۸۹  |
 Come Back To Me
Come Back To Me ترانه ای زیبا از Axel Rudi Pell خواننده هوی متال آلمانی است که از شنیدنش سیر نمی شوید. او متولد 1960 است.


He was born with a six - string
Not a shotgun in his hand
And he walked across the water
To reach the promised land

And he searched for the future
For the meaning of our lives
Hearing echo in the distance
Love that's hard to find

Catch the storm
Don't wait until the dawn
Catch the storm
No way to run no more to roam

Come back to me
I need your love so bad
Come back to me
Without you I feel so sad
So sad

There were endless days and nights
Where our love turned into ice
But the flame's inside still burnin'
Broken dreams in paradise

We called the eyes of the rainbow
To free us from our sins
We searched the night for all lost promises
A fight we couldn't win

این آهنگ را می توانید از اینجا دانلود کنید

|+| نوشته شده توسط در سه شنبه بیست و هشتم اردیبهشت ۱۳۸۹  |
 جلسه نقد فیلم با حضور پوران درخشنده
فیلم سینمایی «بچه‌های ابدی» در قالب چهاردهمین نشست «آینه‌های روبه‌رو» به همت حوزه هنری آذربایجان شرقی و همکاری صدا و سیمای مرکز آذربایجان شرقی و انجمن سینمای جوانان ایران، دفتر تبریز اکران می‌شود.
در این نشست که با حضور اعضای خانه فیلم حوزه هنری، علاقه‌مندان و دانشجویان برگزار می‌شود، پس از نمایش فیلم، جلسه نقد و بررسی نیز با حضور پوران درخشنده کارگردان فیلم برگزار خواهد شد.

«بچه‌های ابدی» که شهاب حسینی و الهام حمیدی در آن به ایفای نقش پرداخته‌اند، داستان دختری به نام نگار است که در آستانه ازدواجش با ایمان درمی‌یابد که او تعهدی دارد که نمی‌تواند آن را به خاطر ازدواج نادیده بگیرد.
پوران درخشنده متولد ۱۳۳۰ کرمانشاه و دارای لوح افتخار درجه یک هنری معادل دکترا از وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی است.
برنامه یاد شده روز چهارشنبه ۲۹ اردیبهشت ماه جاری رأس ساعت ۱۶ در سینما قدس تبریز برگزار خواهد شد و حضور علاقمندان سینما در این برنامه آزاد است.

پ ن : با کمال تاسف در همین زمان سر کلاس هستم و ناظر امتحان فاینال در آموزشگاه و هیچ راهی برای پیچوندن نیست!

پ ن 2 : آی آن دوستانی که گله می کردین اطلاع نداشتیم آگاه باشید که ما وظیفه انسانی خود را بجا آوردیم!

|+| نوشته شده توسط در یکشنبه بیست و ششم اردیبهشت ۱۳۸۹  |
 
 
 
بالا
Site Meter