تمام شد! به همین راحتی
تمام شد! به همین راحتی... بعد از 4-5 سال نقش بازی کردن و جنگ اعصاب و بروز ندادن تمام شد. یادم میاد چند بار که رفتارش را اینگونه دیده بودم با خودم می گفتم تا کجا می تواند ادامه پیدا کند؟ تا کی می شود همینطور کجدار و مریض رفت؟ اصلا او آدم زندگی هست؟ مدتها بود که شک داشتم. می دانستم و یقین داشتم روزی تمام می شود ولی زمانش را مطمئن نبودم نگو زیاد دور نبود...برادرم و او امروز رسما طلاق گرفتند. این دومین طلاق برادرم بود. بار اول چند سال پیش بود که نامزدش بیماریش را بهانه کرد و رفت. یادم نمی رود عموی نامزدش ، که اتفاقا پزشک هم بود ، توی دادگاه با دهان پر گفته بود ایشان سرطان دارد و ... 6 ماه بعد همین آقا به خاطر سرطانی مرد که قبلا اثری از بیماری در او نبود... و باز هم یادم میاد برادرم با صبوری تمام طوری رفتار می کرد که کسی غصه نخورد. می گفت من اگر خودم نخواهم سرطان که سهل است هیچ چیزی نمی تواند مرا از پا درآورد و همینطور هم شد و ما دیگر شب ها سرمان را با گریه زیر لحاف قایم نمی کردیم...همان روزها شنیدم یکی از دوستان همکلاسیم تو دانشگاه برادری دارد که همین بیماری را دارد و چقدر تلخ بود وقتی تنها در شهر دیگری بودم و خبر فوت او را یکی از همکلاسی ها به من داد و چقدر اشک ریختم... .

برادرم هنوز سرپاست و همچنان صبور . کاش آن دختر لیاقت او را داشت... ولی نداشت...


|+| نوشته شده توسط در جمعه سی و یکم اردیبهشت ۱۳۸۹
 
 
بالا
Site Meter