عجب روز مزخرفی بود دیروز ! الان که فکر می کنم تا حد انفجار عصبانی شده بودم .
صبح کلی علاف شدم و آنقدر پیاده اینور و آنور رفتم که پاهایم داشت بی حس می شد هیچ کدام از کارهایم هم درست از آب در نیامد تا برگشتم خانه . کلی از ترجمه عقب ماندم ، سوالهای امتحانی کلاس را تنظیم کردم و چون حال بیرون رفتن و کپی و پرینت نداشتم گذاشتم وقتی می رم کلاس غافل از اینکه (زیاد هم غافل نبودم ولی خودمو زده بودم اون راه) اون ساعت خدمات کامپیوتری پیدا نمی شه ...
آموزشگاه دستگاه کپی نداشت ، پرینتر کار نمی کرد ، و مستخدم هم اجازه نداشت بره بیرون و ... . دست بردم کیفم دیدم موبایلمو خونه جا گذاشتم! دیگه وحشتناک تر از این نمی شد!!! دفعه قبل که یکی از داداشا فضولی کرده بود و اس ام اس ها رو خونده بود یه مدت همه اش در معرض متلک و اینا بودیم که بعلهههههههههه!
خلاصه یک لحظه خواستم زمین و زمان رو بهم بریزم. رفتم سراغ تلفن آموزشگاه زنگ بزنم خونه که گفتن تلفن قطعه! رفتم پایین یه خدمات کامپیوتری چیزی پیدا کنم دیدم پول نقد کم دارم خواستم از عابر بانک کنار آموزشگاه بگیرم دیدم نوشته با عرض پوزش ... ! خواستم یه لگدی حواله دستگاه بکنم ...
برگشتم آموزشگاه دوستم گفت چرا حوصله نداری(در حد انفجار عصبانی بودم) خلاصه تلفنشو داد و رفتم پایین به همان برادر زنگ زدم که من می دونم و تو می ری زود تلفن منو خاموش می کنی می ذاری بالای کمد! (خدا می دونه تونسته جلو فضولیشو بگیره یا باز بدبخت شدم!)
لعد کلاس تو استراحت بین کلاس 15 ربع دویدم تا رسیدم به یه خدمات کامپیوتری و کپی و ...
شب که رسیدم خونه استخونای پام درد می کرد . شمردم دیروز 5 تا قرص خوردم ... و برای اولین بار بعد از مدتها 12 شب خوابیدم !
|
+| نوشته شده توسط
در جمعه هفتم آبان ۱۳۸۹
|