روزی که من آمدم
سالها پیش گویا در چنین روزی من آمدم. یکسال هم از عمرم گذشت ...




پ ن : لذتی وصف ناشدنی داشت وقتی فراموش نکرده بودی و در همان لحظات اولیه بهم تبریک گفتی. ممنونم به خاطر همه چیز ...

|+| نوشته شده توسط در یکشنبه پنجم دی ۱۳۸۹
 توهم بودن و نبودن
همه آدمها یه خلوت کاملا محرمانه و غیر قابل دسترس برای خودشون دارن . رازهای مهر و موم شده و مگو که همیشه قایم می کنن و ترس این رو دارن که نکنه یه موقع کسی دستش برسه و ...

این روزها فکرم درگیر چیزای جدیده . بعضی وقتها فکر می کنم اگه یه دفعه اتفاقی برام بیافته چی میشه . اول از همه ذهنم یه راست میره سمت فایل هایی که تو هارد لپ تاپم تو یه پوشه رمزدار هستن ، عکسها ، خاطرات ، نوشته های وبلاگم و بقیه چیزایی که اطرافیانم هیچ چیزی ازشون نمی دونن . از اول دلم نمی خواسته کسی از دورو بری هام منو زیاد بشناسه . هیچوقت دوست نداشتم کسی از آشناهام حتی یه سطر از نوشته هامو هم بخونه .

بعضی وقتها به سرم می زنه روی اون فولدر یه بار shift+delet رو بزنم و خودمو آسوده کنم ولی دلم نیومده . نمی دونم الکی نگرانم یا ممکنه اتفاقی برام بیافته ...

کل زندگی من خلاصه می شه به دو تا کمد خرت و پرت و حدود 700 تا فیلم و دی وی دی موزیک و کتابهای درسی و غیر درسی و یه گیتار خسته و یه لپ تاپ (و داخلش یه فولدر رمزدار) و دو سه تا حساب بانکی با یه مقدار پس انداز و چیزای دیگه . بعضی وقتها فکر می کنم اگه نباشم وسایلم چی می شن . حداقل امیدوارم دست یکی بیافته که قدرشونو بدونه

پ ن : از زندگی سیر نشده ام اتفاقا هر روز احساس آرامشم بیشتر میشه ولی خب فکره دیگه بعضی وقتها به اینجور چیزا هم گیر میده !


|+| نوشته شده توسط در یکشنبه بیست و هشتم آذر ۱۳۸۹  |
 عجیب سردمه ...
به اندازه تمام سردردهام احساس سرخوردگی می کنم . احساس سرما ، تنهایی ، هیچ باز هم هیچ ...
|+| نوشته شده توسط در پنجشنبه هجدهم آذر ۱۳۸۹
 سرد مثل یخ ...
به نقطه ای دور خیره شده ام . گاهی محو می شود و گاهی بزرگتر . مثل چاهی می شود و مرا در خود غرق می کند شاید هم مرا به دوردستها می برد . نمی دانم گذشته است یا آینده ولی سردرگمم کرده . خودم را گم کرده ام . تصویری نا واضح جلو چشمانم پدیدار می شود و موحش ترین اشکال ممکن را داخل ذهنم فرو می برد . نمی دانم تصویر بزرگ می شود یا کوچک . گویی در حال انفجار است . حالتی گرد بخود می گیرد و شروع به چرخیدن می کند . احساس می کنم در حال سبک شدن هستم شاید هم در حال پرواز کردنم تعادلی ندارم ولی احساس آرامش می کنم . رها شده ام انگار . نمی دانم به کدام سو می روم بالا یا پایین چپ یا راست ولی می روم و می روم . سوزشی دردناک در گوشه راست سرم احساس می کنم . انگار که آن سمت سرم سوراخ شده و خنکی هوا را احساس می کنم . تنم سرد می شود و رو به کرختی می رود . یکپارچه یخ شده ام . سرد سرد ...
|+| نوشته شده توسط در چهارشنبه بیست و ششم آبان ۱۳۸۹  |
 روز نحس !
عجب روز مزخرفی بود دیروز ! الان که فکر می کنم تا حد انفجار عصبانی شده بودم .

صبح کلی علاف شدم و آنقدر پیاده اینور و آنور رفتم که پاهایم داشت بی حس می شد هیچ کدام از کارهایم هم درست از آب در نیامد تا برگشتم خانه . کلی از ترجمه عقب ماندم ، سوالهای امتحانی کلاس را تنظیم کردم و چون حال بیرون رفتن و کپی و پرینت نداشتم گذاشتم وقتی می رم کلاس غافل از اینکه (زیاد هم غافل نبودم ولی خودمو زده بودم اون راه) اون ساعت خدمات کامپیوتری پیدا نمی شه ...

آموزشگاه دستگاه کپی نداشت ، پرینتر کار نمی کرد ، و مستخدم هم اجازه نداشت بره بیرون و ... . دست بردم کیفم دیدم موبایلمو خونه جا گذاشتم! دیگه وحشتناک تر از این نمی شد!!! دفعه قبل که یکی از داداشا فضولی کرده بود و اس ام اس ها رو خونده بود یه مدت همه اش در معرض متلک و اینا بودیم که بعلهههههههههه!

خلاصه یک لحظه خواستم زمین و زمان رو بهم بریزم. رفتم سراغ تلفن آموزشگاه زنگ بزنم خونه که گفتن تلفن قطعه! رفتم پایین یه خدمات کامپیوتری چیزی پیدا کنم دیدم پول نقد کم دارم خواستم از عابر بانک کنار آموزشگاه بگیرم دیدم نوشته با عرض پوزش ... ! خواستم یه لگدی حواله دستگاه بکنم ...

برگشتم آموزشگاه دوستم گفت چرا حوصله نداری(در حد انفجار عصبانی بودم) خلاصه تلفنشو داد و رفتم پایین به همان برادر زنگ زدم که من می دونم و تو می ری زود تلفن منو خاموش می کنی می ذاری بالای کمد! (خدا می دونه تونسته جلو فضولیشو بگیره یا باز بدبخت شدم!)

لعد کلاس تو استراحت بین کلاس 15 ربع دویدم تا رسیدم به یه خدمات کامپیوتری و کپی و ...

شب که رسیدم خونه استخونای پام درد می کرد . شمردم دیروز 5 تا قرص خوردم ... و برای اولین بار بعد از مدتها 12 شب خوابیدم !

|+| نوشته شده توسط در جمعه هفتم آبان ۱۳۸۹  |
 پرواز با اس اس
آخ که چه لذتی داشت بردن پرسپولیس آنهم با گل دقیقه 92 !

خستگی اینهمه مدت رو از تنم بدر کرد ... مرسی استقلال مرسی فرهاد خان مجیدی و مرسی فوتبال!

|+| نوشته شده توسط در شنبه بیست و چهارم مهر ۱۳۸۹  |
 وصیت پر برکت !
یکی دو ترم پیش وصیت نامه امام رو برداشتیم و چون تو کارشناسی نخونده بودیم اجبارا اینجا باید پاس می کردیم . امتحانش همزمان با یکی از درسهای تخصصی خودمان بود و من (به همراه بقیه بچه های دارو دسته درس خوان!) اصلا لای کتاب رو هم باز نکردیم یعنی خود کتاب رو هم نداشتیم که لاشو باز کنیم یا نکنیم! خلاصه رفتیم جلسه امتحان و چند تایی از سوالا رو نوشتم و به نظرم آمد قبولی را می گیرم چون اصلا برایمان خنده دار بود درسی مثل وصیت امام بیافتیم! ولی افتادیم ! زنگ زدم به استاد که مرد مومن به من 10 دادین افتادم . گفت آخه شما گویا سر کلاس هم نیامدید من از کجا می دونستم ارشد هستین وگرنه اون 10 که دادم از نظر خودم قبولی داده بودم (قبولی ارشد بالای 12 است!) خلاصه هر چی کلنجار رفتیم ایشان گفت دیر هم که اقدام کردین برید امتحانات اگه موافقت کردن من نمره تونو می دم گفتم حالا فقط من نیستما اون یکی دوستام (2 تن از دوستان سه تفنگدار) هم یکی 5 گرفته یکی 7 ! گفت اونا که نه دیگه خیلی کم گرفتن و ...

دلیل اینکه باید اون واحد رو پاس می کردیم این بود که همه واحدامون تموم شده بود غیر از پایان نامه و این وصیت امام باعث می شد شهریه رو کامل پرداخت کنیم ! یعنی یک عدد وصیت امام برایمان 350 هزار تومن ناقابل آب می خورد ! حالا ما هی این در اون در زدیم که بابا بی انصاف امام کجا فرموده بود وصیت من 350 هزار تومن هزینه داشته باشه ؟ به جاسبی ایمیل زدم به دفتر حفظ ارزشهای امام ایمیل زدم که ایهاالناس تن امام در آرامگاه می لرزد از این بی انصافی ها به دادمان برسید . حتی تهدید کردم با صدای امریکا و بی بی سی مصاحبه می کنم و می گویم که بخاطر وصیت امام  350 هزار تومن دچار خسارت شده ایم و ... خلاصه چند روز امام را در خواب می دیدیم که میامد بالای سرمان و دست می کشید به سرمان و می گفت فرزندم درست می شود خودت را ناراحت نکن مال دنیا همین دنیا می ماند و رو سیاهی هم مال خسیساست . حالا چند تومن پول خرج وصیت من بکنی مگه چی میشه ؟ گفتم اماما چند تومن چیه 350 تومنه ! اونم برای یه واحد مجانی! گفت درست میشه و رفت و ... .

چند روز بعد (که دیگه خیلی دیر شده بود و امیدی نمانده بود)یکی از دوستان خدمت استاد محترم رسیده بود (همونی که 5 گرفته بود!) و با زبان شیرین خودش استاد را شرمنده فرموده بود و استاد دو دستی نمره هامونو تقدیم کرده بود . همون لحظه این دوستمون زنگ زد که فلانی برو نمره تو چک کن ببین چند شده دیدم بله ! پیش بینی امام باز هم درست از آب درومد ! قبول شدیم ولی ماجرا به همین جا تموم نمی شد ! امام دست بردار نبود و تا ما را شرمنده الطاف بی کران نمی کرد راضی نمی شد. خلاصه چند روز بعد اتفاقی به سایت دانشگاه سر زدم دیدم 240 تومن طلبکارم از دانشگاه ! گفتم به به نمردیم و دیدیم یه نفر از دانشگاه آزاد طلبکار شد! خلاصه هر چی فکر کردیم به نتیجه نرسیدیم و آخرش فقط این تئوری تایید شد که گویا یکی از اون ایمیلها کار خودشو کرده و خواستن تخفیف بدن بخاطر اون واحد وصیت و از هزینه مون کم شده و چون ما نمره رو گرفتیم و اون واحد رو حذف کردیم پولش هم کم شد و ما ایندفعه طلبکار شدیم ! موند و موند تا الان که پایان نامه رو تمدید کردیم و دوستان 350 تومن هزینه تمدیدشون شد بنده هزینم 80 تومن ناقابل شد و همون لحظه یاد امام افتادم که اومده بود به خوابم و آخرین لحظات گفت درست میشه و منم با نگاه حسرت بار دیدمش که رفت ...

حالا این وصیت امام برای ما برکت داشت و کلی بهمون حال داد !

پ ن : شرمنده بابت هرگونه غلط املایی و دستوری و نگارشی . حوصله ویرایش نبود .

پ ن 2 : چه خوب که هستی ...

|+| نوشته شده توسط در شنبه هفدهم مهر ۱۳۸۹  |
 No mood No time!
فعلا نه حس و حال و حوصله نوشتن هست نه وقتش ...

|+| نوشته شده توسط در سه شنبه سیزدهم مهر ۱۳۸۹  |
 خیانت
اینجانب رضا... تاهد (تعهد) می دهم که از این تاریخ دیگر به همسرم خیانت نکنم و اگر خیانت بکنم مریم می تواند هر کاری خواست بکند.

                                                        امضاء

این تعهد نامه! در پشت برگه ای که مربوط می شد به کلاسهای نمی دانم چی هلال احمر ، توسط پدر یکی از شاگردانم نوشته و امضاء شده بود و اتفاقی از لای کتابش روی میزم افتاد. طنز تلخی است وقتی کار بجایی می رسد که آدم به این شکل تعهد بدهد و رابطه دو انسان به حد دو خط تعهد برسد...

|+| نوشته شده توسط در یکشنبه بیست و یکم شهریور ۱۳۸۹  |
 قرآن سوز نفهم!
خدا پدر مادر کسانی که باعث شدند "تری جونز" از سوزاندن قرآن صرف نظر کند بیامرزد که ما را به نوعی نجات داد و گرنه تصور کنید این عمل قبیح انجام می شد چه بلوایی در اینجا به پا می شد. روزنامه کیهان که در خط مقدم خود را ج ر می داد و به فحش خواهر و مادر هم اکتفا نمی کرد رسانه فوق العاده ملی که شب و روز ویژه برنامه تهیه می کرد و تظاهرات خودجوش! خیابانی هر 24 ساعت چند مرتبه حماسه ساندیس می آفریدند و میزگردهای تلویزیونی با حضور منورالافکارانی چون نادر طالب زاده و رحیم پور ازغدی و مهدی کلهر و فرهاد کوچک زاده و رسایی و بقیه دارو دسته بر پا می شد و این حضرات از هر فرصتی برای ربط دادن فتنه سبز به استکبار و پول تو جیبی گرفتنشان از فهد و صهیونیستها دریغ نمی کردند و در انتها نتیجه گیری می کردند که ماجرای قرآن سوزی زیر سر سران فتنه است و دوباره مقابل منزل مهدی کروبی محل جولان و اثبات ارادت و وفاداری می شد و ...(این وسط آنچه مظلوم می ماند همانا قرآن بود که بعد از ماه رمضان دوباره به گوشه طاقچه و بالای کمد و گنجه و ... برگشته)

مرسی آنجلینا جولی خانوم خوب که با حجاب تشریف بردی پاکستان و هم تو دهن بدحجابان زدی و هم قرآن سوزی را محکوم کردی.

مرسی اوباما خان که در این عملیات نجات مشارکت مقبولی داشتی.

و در انتها روی سخنم با این کشیش در پیت کلیسای کوچکی در فلوریداست که بخاطر فساد مالی از آلمان اخراج شده و عشق شهرت داشته ، آقا جان اگر عقده سوزاندن داری برو یه چیز دیگه رو بسوزان به ما چکار داری؟ تو بسوزان این ا . ن ما هم بلده آب رو کجا بریزه. درست میریزه همون جایی که سوخته تو نگران نباش!

|+| نوشته شده توسط در جمعه نوزدهم شهریور ۱۳۸۹  |
 
 
 
بالا
Site Meter