سرد مثل یخ ...
به نقطه ای دور خیره شده ام . گاهی محو می شود و گاهی بزرگتر . مثل چاهی می شود و مرا در خود غرق می کند شاید هم مرا به دوردستها می برد . نمی دانم گذشته است یا آینده ولی سردرگمم کرده . خودم را گم کرده ام . تصویری نا واضح جلو چشمانم پدیدار می شود و موحش ترین اشکال ممکن را داخل ذهنم فرو می برد . نمی دانم تصویر بزرگ می شود یا کوچک . گویی در حال انفجار است . حالتی گرد بخود می گیرد و شروع به چرخیدن می کند . احساس می کنم در حال سبک شدن هستم شاید هم در حال پرواز کردنم تعادلی ندارم ولی احساس آرامش می کنم . رها شده ام انگار . نمی دانم به کدام سو می روم بالا یا پایین چپ یا راست ولی می روم و می روم . سوزشی دردناک در گوشه راست سرم احساس می کنم . انگار که آن سمت سرم سوراخ شده و خنکی هوا را احساس می کنم . تنم سرد می شود و رو به کرختی می رود . یکپارچه یخ شده ام . سرد سرد ...
|+| نوشته شده توسط در چهارشنبه بیست و ششم آبان ۱۳۸۹  |
 
 
بالا
Site Meter