مای لاو
چقدر این روزها انیمیشن "مای لاو" ذهنم رو مشغول کرده...

دائم تو ذهنم دنبال پیدا کردن جواب برای معماهاش هستم!

|+| نوشته شده توسط در سه شنبه بیست و نهم تیر ۱۳۸۹  |
 سانسور سگ!
کتاب Let's Chant2 سطح جونیور ، یکی از ترانه ها عنوانش چنین است :

My Dog Can Walk

در چاپ جدید همین کتاب بجای Dog نوشته شده Cat!

حالا حتی اگر آوردن Dog در نسخه قبلی بخاطر وزن جمله و هارمونی اش با Walk بوده باشد و Cat اصلا کلمه مناسبی برای جایگزینی Dog نباشد زیاد مهم نیست چون آنچه اهمیت دارد اینست که قبلا توجه نکرده بودند اصولا سگ حیوان نجسی است و بدآموزی دارد در کتاب بچه ها زیاد از سگ و سگ بازی و این قبیل کلمات قبیح و منحرف کننده نوشته شود مبادا فرهنگ منحط غربی در کشور عزیزمان رواج پیدا کند. خنده دار اینجاست که نصف کلاس کتاب چاپ قدیم داشته باشند و نصف دیگر چاپ جدید و هنگام خواندن ...

سانسور کردنمان هم مثل همه کارمان جالب و عمیق! است...

پ ن : از آنجا که رشته ما ترجمه می باشد و گاهی با شاهکارهای ترجمه روبرو می شویم ، دوست داریم گاهی دیگران هم از این شاهکارها لذت ببرند از جمله این ترجمه جدید تایتانیک! + (برای دانلود راست کلیک Save ...)

|+| نوشته شده توسط در پنجشنبه بیست و چهارم تیر ۱۳۸۹  |
 اشکهای  معصومانه
تو یکی از کلاسهام بعد از اینکه دیکته گفتم و همانجا برگه ها رو تصحیح کردم و به بچه ها برگردوندم چند نفری بیست گرفته بودند. دو تا از شاگردای این کلاسم کوچکتر از بقیه هستن(8 ساله) بقیه معمولا 13-14 ساله هستن. یکی شون فوق العاده باهوشه (س 1)و تابحال نمره کمتر از بیست نداشته ولی دوستش(س2) معمولا 17-18 می گرفت. امروز زد و هر دو بیست شدن و برای تشویق (چون بار اولش بود بیست می گرفت)به س2 کارت جایزه 10 امتیازی دادم و به بقیه که بیست گرفته بودن کارت 5 امتیازی. س1 تا دید بهش کارت 5 امتیازی دادم و به دوستش 10امتیازی به پهنای صورتش اشک ریخت و چه معصومانه اشک می ریخت. همینطور منو نگاه می کرد و صورت خونسردش بدون اینکه تغییری کند از اشک خیس می شد. دوستش (س2) گفت بیا کارتامونو عوض کنیم خب گریه نکن.


|+| نوشته شده توسط در سه شنبه بیست و دوم تیر ۱۳۸۹  |
 هفت
داشتم برای کنکور آماده می شدم و چون قصدم فقط ادامه تحصیل در رشته زبان بود وقت آزاد زیاد داشتم. اولین بار در باشگاه پینگ پنگ دیدمش و چون مسیر خانه مان یکی بود با هم قدم زدیم و رفته رفته گرمتر شدیم. 4 سال از من بزرگتر بود و فوق العاده با تجربه. اوایل دوستانی معمولی بودیم که هر از گاهی در باشگاه و بعضی جاها همدیگر را می دیدیم تا اینکه به تدریج صمیمی صمیمی شدیم. قبلا مربی کونگ فو بود ولی مدتها بود کنار گذاشته بود اما با اصرار دوستان دوباره محل کوچکی فراهم کرد و نه برای پول که بخاطر دلخوشی و علاقه اش به یاد دادن شروع به فعالیت دوباره کرد. باشگاه البته تقریبا خصوصی بود و هر کسی را به آنجا راه نمی دادیم. معمولا یکی از دوستان نزدیکش من بودم و همواره در کنارش. با من مشورت می کرد و در کارهایش روی کمک من حساب می کرد. شده بودیم یک گروه که هر جا قدم می گذاشتیم همه "می گفتند باز اینا اومدن، الانه که یه چیز عجیب غریب دیگه رو می کنن!"(از بی سیم درست کردن گرفته تا اسلحه شکاری و کلت دست ساز دوستم و ...). شدیدا طرفدار جریان اصولگرای فعلی (حزب الله آنموقع ها) بود و به شدت مخالف خاتمی! آنقدر با هم بحث و لج و لجبازی می کردیم که حرفهایمان تمامی نداشت. آنقدر روی ذهنم تاثیر داشت که رفته رفته من هم مثل او شده بودم و در مباحثات از مواضع او دفاع می کردم. البته انصافا تفکر انتقادی را اولین بار در او دیدم و چگونه بحث کردن و ... . مدتها گذشت تا اینکه یکبار متوجه  صدای گرفته اش و سرفه هایش شدم. نتیجه نوشیدن آب یخ در محل کارش بود. با دکتر و دوا درمان و ... میانه ای نداشت ولی اوضاع خطرناکتر از این حرفها بود. اوضاع تنفسی اش هر روز بدتر می شد. تا اینکه حدود سه ماه ندیدمش و وقتی آمد پیشم فهمیدم تحت عمل و مراقبت و آزمایش بود. می گفت دکترها نمی توانند بیماریش را تشخیص دهند... سینه اش را شکافته بودند. جای بخیه هایش را نشان داد...می گفت یکبار سر خود بخیه ها را کشیدم و دکتر وقتی فهمید از دستم عصبانی شد و گفت دیگر نمی خواهم ببینمت! آدمی بود که در قید و بند هیچ قانونی نبود. هیچ چیزی را جدی نمی گرفت این مریضیش هم نتیجه همین بی خیالیش و نترسی اش بود. چند بار در خیابان حالش بهم خورده بود و شدیدا خون استفراغ کرده بود. یک روز غروب جایی که معمولا با دوستان جمع می شدیم نشسته بودم و در حال خوردن بستنی بودم که آمد خواستم برایش بستنی بگیرم که گفت با این وضعش که بستنی نمی تواند بخورد.

چند روز گذشت... ظهر بود و سر کار بودم. یکی از دوستانم بهم گفت اعلامیه ای دیده که عکسش شبیه دوستم بود. گفت فلان دوستت طوری اش شده؟ خندیدم. نمی دانم چرا ولی اصلا نمی خواستم چنین حرفی بشنوم. قاطعانه گفتم نه. حالش خیلی هم خوبه. نشستم و به خاطراتمان فکر کردم. روزهایی که گروهی می رفتیم کوه. عکسهایی که با لباس رزمی می انداختیم. تمرینهایی که داشتیم. روزهای تلخ شیرین. دعواها و خوشی ها.  فیلمهایی که در باشگاه گرفته بودیم. ناخودآگاه همه خاطرات به سرعت از جلو چشمم می گذشتند. احساس کردم چشمهایم خیس شده اند. کمی بعد باورم شد که او رفته. جراتش را نداشتم بروم و اعلامیه را از نزدیک ببینم و مطمئن شوم. هنوز منتظر بودم که خودش را ببینم و همه نگرانی هایم برطرف شود. ولی هر لحظه که می گذشت احساس می کردم او دیگر نیست. نشستم و دوباره به گذشته ها فکر کردم و آرام اشک ریختم. جایی نرفتم. حتی پیش بقیه بچه ها. فردا صبح مستقیم رفتم قبرستان. تشییع جنازه اش بود. تشییع جنازه مهمترین دوستی که در عمرم داشتم. پدرش نای ایستادن نداشت. کمرش خم شده بود از درد فقط شنیدم که وقتی سر مزارش بلند شد با دیدن جمعیتی که آمده بودند گفت "بالامین یولداشلاری گلیب..." (رفقای پسرم آمده اند پیشش...).

هفت سال از رفتنش می گذرد و هنوز باور ندارم رفتنش را. گاهی حس می کنم هنوز هست و باز او را خواهم دید. تاثیرگذارترین شخص در زندگی ام او بود و از عجیب ترین آدمهایی که به عمرم دیده ام.

|+| نوشته شده توسط در پنجشنبه هفدهم تیر ۱۳۸۹  |
 ... بدون ...!
امروز برای بار سوم در سه روز اخیر یک خانم صدایم کرد و ازم درخواست کمک مالی کرد...

|+| نوشته شده توسط در چهارشنبه شانزدهم تیر ۱۳۸۹
 باز هم بدحجابی - اینبار رادان ...
سردار احمد رضا رادان در آخرین بیانات خود فرموده "اگر همه دستگاهها(نه ماشینها) به راهکارهای خود به دقت بپردازند بحث بدحجابی ظرف دو سال در کشور ریشه کن خواهد شد"!

انصافا من معنی این جمله و پیام مستتر در آن را درنیافتم. کنجکاوم بدانم معنی "اگر دستگاهها به راهکارهای خود به دقت بپردازند" یعنی چه... حالا بگذریم. ایشان و بسیاری دیگر هنوز فکر می کنند حجاب و بدحجابی و خوش حجابی و ... را با بخشنامه و برخورد قضایی و دستور از بالا و ... می توان مطابق میل خود جا انداخت! حدود هفتاد سال پیش هم رضا شاه همین اشتباه را کرد. وی همچنین راهکار نیروی انتظامی را فرهنگ سازی بحث حجاب در جامعه، اطلاع رسانی و توجه به زشتی ها، تهیه بروشور، برگزاری گردهمایی ها و همایش ها و ارتباط با مراکز مختلف دانشگاهی و مدارس و ادارات عنوان کرد! حالا شما تصور کنید چه تعداد همایش بیهوده برگزار خواهد شد و چه میزان هزینه صرف تهیه بروشورهای بی مصرف می شود که کوچکترین نفعی برای هیچکس ندارند و الکی فقط عده ای صورت جلسه امضاء می کنند و اضافه کاری گزارش های متعدد که ما فلان کار و کردیم و فلان فعالیتها و ...آخرش هم معلوم نیست چرا هیچ کدام جواب نداده و باز همان است که هست!

احمد رضا رادان را از دوران سربازی ام(دوره نخست و قبل از رفتن به دانشگاه) بیاد دارم. آن روزها در ناحیه انتظامی کردستان-سنندج ، ماشین نویس ترابری بودم و ایشان دفتری در ساختمان ستاد داشت (دویست متر پایین تر از ترابری ما بود)که گاهی شبها چراغ اتاقش تا نزدیکهای صبح روشن بود. بسیار پرکار بود و به نظر مهربان می رسید. جانشینش سرهنگ ...آدم فوق العاده سختگیری بود طوری که وقتی برای بازدید به قسمتهای مختلف پادگان می رفت آن بخشها خالی از سرباز می شد گویی کسی حضور ندارد چون اولین سربازی که جلوی چشمش سبز می شد یک هفته بازداشت نوش جان می کرد! اول دستور می داد یک هفته بازداشت بعد سرباز را سرتاپا نگاه می کرد تا دلیل بازداشتش را عنوان کند. در مقابل رادان آدمی فوق العاده مهربان به نظر می آمد. یکبار یادم می آید برای بازدید از آسایشگاه آمده بود و ما خبر نداشتیم. من با دمپایی و زیر پیراهن وایساده بودم که دیدم همه جا ساکت شد و برگشتم دیدم رادان! با ترس و لرز سلامی کردم و گفتم الانه که یک ماه اضافه خدمت و ... ولی خبری نشد و او رفت!

بار دوم وقتی بود که از دانشگاه قبول شده بودم و بخاطر غیبت که نتیجه بی برنامگی ثبت نام دانشگاه و کارهای مربوطه بود برگه تسویه حسابم را امضا نمی کردند مجبور شدم پیش او بروم ولی خوب همیشه آنجا نبود که دائم در حال رفت و آمد به نواحی دیگر بود. از شانسم گویا قسمت ترابری آمده بود که دوستام گفتم فلانی بدو رادان اینجاس برو بهش بگو. رفتم از نزدیک سلام کردم گفتم سردار یه مشکلی دارم و او با لبخند گفت فقط یه مشکل؟ یه مشکل که چیزی نیست ...گفتم بخاطر ثبت نام غیبت کردم و برگه تسویه نمی دن برم دانشگاه گفت نباید غیبت می کردی ولی گردش کار بنویس امضا می کنم بری دانشگاه... . از رادان روایت های مختلفی می شنیدیم. می گفتند زمانی ستوان بود و زیر دست جانشین(همان سرهنگ ترسناک) بود که حتی توسط او بازداشت هم شده بود ولی در جنگ گویا لیاقت نشان داده بود و جانباز شده بود(جای ترکشها را در صورتش از نزدیک دیده بودم) و سردارش کرده بودند و بعدش همان سرهنگ شده بود زیر دستش...

آن روزها آنقدر مشغله داشت که خانواده اش برای دیدنش به ناحیه می آمدند

در اینکه رادان آدم صادقی است و سعی می کند کارش را با صداقت تمام انجام دهد شکی نیست و او را بسیار پاک تر از بسیاری از سرداران و رئیس روسا می دانم ولی شما وقتی صاحب مقامی می شوید مجبورید مطابق میل بالا دستی تان عمل کنید حتی اگر برخلاف میل باطنی تان باشد. حالا سوالم اینست، مسئله جامعه ما بدحجابی است یا قاچاق مواد مخدر که براحتی وارد کشور می شود و چه جوانهایی را که بی خانمان نمی کند؟ معضلی بدتر از مواد مخدر مگر داریم؟ مگر هزینه هنگفتی بر جامعه تحمیل نمی کند هم مادی هم روانی و اجتماعی. حالا چرا بجای اینکه با قاچاق مواد و توزیع کننده های آن (که به راحتی آب خوردن می شود همه را شناسایی و دستگیر کرد با این وزارت اطلاعاتمان که نصف بودجه مملکت را هم اگر بگوییم در اختیار دارد بیراه نیست) دختر مردم را که امید چشم و چراغ خانواده اش است داخل زندانها و بازداشتگاههایی بکنیم که همه جور آدم می شود در آنجا پیدا کرد؟ آیا اصلا فکر می کنند چه آسیب های روانی گریبانگیر آن دختر می شود؟ آیا فکر می کنند که با اینکارشان غرور و شخصیت یک دختر را لگد مال می کنند؟

پ ن: جالب اینکه این خواهرهای گشت ارشاد بابت هر فقره بدحجابی که دستگیر می کنند امتیاز می گیرند و ... یاد طرح توقیف موتور میافتم!

پ ن : آخ دلم خنک شد این برزیل باخت! ایول به هلند. فقط آرژانتین!!!

|+| نوشته شده توسط در جمعه یازدهم تیر ۱۳۸۹  |
 این روزها...
تو این وانفسای کمبود وقت که جام جهانی هم از یه طرف خواب برامون نذاشته دوباره پیشنهاد ترجمه سریال دادن بهم. اونم 120 قسمت کاملش رو. 8 تا کلاس تو موسسه اینم از یه طرف. دلمم نمی اومد ردش کنم چون برام جذابیت داره. دفعه قبل که 3 قسمت از یه سریال 14 قسمتی رو ترجمه کردم ، یه ذره اش رو هم ندیدم ببینم چجوری دوبله شده و چی از آب درومده. بهر حال توافق کردیم هفته ای دو قسمت ترجمه کنم و تحویل بدم تا ببینیم چی پیش میاد.

عجب جام جهانی شده اینبار. غنا برای اولین بار به یک چهارم رسید اونم با شکست آمریکای جهانخوار! لشکر مستضعفین در برابر کفار و مستکبران و طاغوتیان ایستاده بود انگار! حالا از شوخی گذشته دلم می خواست غنا ببره. فوتبال آمریکا یه جوریه برام. احساسم اینه که این ورزش برخلاف همه تیمهای این مرحله ، تو خود آمریکا نه طرفدار آنچنانی داره نه ریشه تاریخی داره و نه ورزش اول اون کشوره. 

امشب هم که آرژانتین من برد و حریف آلمان تو یک چهارم شد. خیلی بازی سختی خواهد بود

پ ن : جلو تلویزیون در حال تماشای فوتبالم و لپ تاپ هم رو پامه دارم می نویسم بابام سینی چایی رو دستش گرفته استکان خالی رو بگیره می گم سینی رو رو لپ تاپ نگیر چاییه می ریزه روش می سوزه میگه نه سرد شده!

|+| نوشته شده توسط در دوشنبه هفتم تیر ۱۳۸۹  |
 
 
بالا
Site Meter