چهار انگشت و نصفی!
دیروز گشت ارشاد (احتمالا) خواهر زن داداشم رو بخاطر بدحجابی دستگیر! کرد. چون پنجشنبه بود سریع به زندان مخصوص منتقل شد و تا دو روز حداقل در آنجا خواهد ماند. (برادرش سرگرد نیروی انتظامی در تهران است) تصور کن دختری جوان پایش به این جور جاها باز بشه آنهم به چه جرمی؟ بد حجابی! که از هر دزدی و جنایت و بزه دیگره بدتر است!

    کلا کشور جالبی داریم که شگفتی های عالم یکجا در اینجا یافت می شود. طرف به راحتی مواد مخدر خرید و فروش می کند ، هزار کیلو هزار کیلو مواد مخدر وارد و توزیع می شود ، فرمانده انتظامی بزرگترین شهرش را با چند زن دستگیر شده بدون لباس می گیرند ، دخترانش به دوبی قاچاق می شوند و در حراجی های امارات متحده عربی به حراج گذاشته می شوند ، بیکاری و گرانی بیداد می کند ، پارتی بازی یک مسئله عادی است و تبدیل به یکی از رسوم ما شده و رشوه قبحی ندارد و فساد اداری بیداد می کند و امامان جمعه اش برای مبارزه با بدحجابی هر هفته شمشیر می کشند و  رئیس جمهورش در تلویزیون فردین بازی در می آورد که با طرح برخورد با بدحجابی مخالف است! در حالیکه متولی این امر وزارت کشور و نیروی انتظامی است و تحت مدیریت دولت!

انگار قرون وسطی تشریف داریم...

پ ن : دقت نظر مسئولین واقعا جای تقدیر داره! چهار تا و نصفی!!!

(این برگه جریمه متعلق به یک بنده خداست که او هم قربانی طرح مزبور است)



|+| نوشته شده توسط در جمعه بیست و هشتم خرداد ۱۳۸۹  |
 تابستان با طعم تعطیلات!
گرمای آزاردهنده از یک طرف و کلاسهای فشرده از طرف دیگر نایی برایم نگذاشته. حتی فرصت نکردم برای دیدن دایی ام که از هلند آمده بروم. قرار بود برای استقبالش نصف شب بروم فرودگاه ولی وقتی ساعت 8 صبح کلاس داشته باشی مگر می شود ... کادوهایی که برایم گرفته بود تحویلم دادند و من هنوز برای دیدنش نرفته ام! 

مردم تابستان که می شود دنبال تفریح می روند و ما کارمون زیاد میشه!

|+| نوشته شده توسط در پنجشنبه بیست و هفتم خرداد ۱۳۸۹  |
 جام جهانی و سانسور فوتبال!
امروز جام جهانی افتتاح خواهد شد و بسیار خوشحالم که مجبور نیستم از تلویزیون ایران این بازیها رو ببینم که بعد از گل ، وسط بازی ، لحظات حساس بازی و ... تصاویر آهسته ورود دو تیم به زمین و یا گلهای جام های جهانی گذشته را تحمل کنم. فکر کنم اولین و تنها کشوری هستیم که فوتبال را هم سانسور می کنیم! زیبایی فوتبال به حاشیه های آن است و به هیاهوی آدمهای رنگارنگی است که در استادیوم ها تیمها را تشویق می کنند ولی ما فکر می کنیم آنها بی ناموسی می کنند و دیدنشان برای جوانان این مرز و بوم بدآموزی دارد!

مثل همیشه طرفدار سنتی ایتالیا هستم حتی اگر شانسی برای قهرمانی نداشته باشد.

از شانسهای جام جهانی می توان از برزیل (همیشه یک پای شانسهای قهرمانی است) ، آرژانتین (با  انبوهی از ستارگان آماده) ، انگلیس (با یک مربی فوق متخصص) ، اسپانیا (با تیمی آماده و سرحال) ، ایتالیا (تیمی باتجربه ولی کمی پا به سن گذاشته)... نام برد.  از بین این تیمها سرمربی آرژانتین مارادونای بزرگ است که اینکاره نیست و در مواقع حساس که سرمربی تیم را نجات می دهد او این ویژگی را ندارد که تصمیمات مهم بگیرد. اسپانیا شخصیت قهرمانی جهان را ندارد مگر اینکه اینبار مثل جام ملتها پوست اندازی کند. انگلیس همیشه از ناحیه انگیزه کم آورده. این تیم اگر به اندازه ترکیه ، ایتالیا و مخصوصا آلمان انگیزه و میل برتری جویی داشت تا بحال چند بار قهرمان می شد.


|+| نوشته شده توسط در جمعه بیست و یکم خرداد ۱۳۸۹  |
 انشعاب سوری!
این دعوای درون جناحی اصولگرایان هم خنک و بی مزه شده حسابی. جای شکی نیست که این بازیها برای مشغول کردن ذهن مردم است و ساختن عده ای معترض و مخالف کاذب تا مردم معترضان دیگری را که هزینه دارند فراموش کنند. الان جناح اصولگرایت دو شقه شده عده ای به اصطلاح طرفداران رئیس دولت و دیگری دورو بریهای رئیس مجلس به علاوه مطهری و قالیباف و چند اصولگرای به ظاهر عاقل و منطقی!

این گروه دوم در حال بازی کردن نقشی مشابه اصلاح طلبان هستند تا مردمی که بدنبال اعتراض هستند مجذوب آنها شده و به دامن استکبار! پناه نیاورند. البته کارهای اعجاب آور رئیس دولت آنقدر هست که حتی اصولگرایان اصیل! را هم حیرت زده کرده و دچار تردید سازد ولی بهر حال بازی ، بازی است!

|+| نوشته شده توسط در پنجشنبه بیستم خرداد ۱۳۸۹  |
 ابتذال فکری
این روزها از ابتذالی که به آن دچار شده ام حالم بهم می خورد. وقتی به کتابهایی که در قفسه مانده اند بدون آنکه لایشان را باز کنم ، به برنامه های پوچ و مزخرفی که با آنها خودم را مشغول کرده ام ، به بی انگیزگی که به آن دچار شده ام و ... نگاه می کنم حالم از خودم بهم می خورد. مثل سابق حوصله فیلمهای عمیق را هم ندارم.فکر نمی کردم روزی اینطوری بشوم...


|+| نوشته شده توسط در دوشنبه هفدهم خرداد ۱۳۸۹  |
 بدحجابی بزرگترین معضل بشریت
هفته پیش در تهران مهمان چند تا از دوستان بودم. یکی از دوستان موتور سیکلتی خریده بود تا راحت تر به کارهایش برسد ولی از بخت بد اتفاق نادری افتاده بود و موتورش را دزدیده بودند! بی نظیر از این جهت که آنقدر میزان امنیت در تهران بالاست که از این اتفاق ها اصلا نمی افتد! همان دوستم مدارک و سند موتور را داخل کیفش گذاشته بود تا مراحل اداری شکایت و ... را انجام بدهد و باز از بخت بدش اتفاق نادر دیگری افتاده بود و اینبار کیفش توسط یک موتور سوار و همکار محترمش کنار خیابان به اصطلاح قاپیده شده بود! حالا سند موتور و گواهینامه و سایر مدارک موتور به کنار کلی کارت عابر بانک و کارت هدیه و پول نقد و چندین و چند سند و مدرک مهم دیگر هم به لقاء الله پیوسته بود. ضمنا ایشان عضو شورای محله هم بود. 

آن یکی دوستم که سال پیش موبایلش را در پیاده رو میدان انقلاب (جای به آن شلوغی) با موتور زده بودند تعریف می کرد که چند روز پیش در یکی از خیابانهای فرعی یک عدد سارق محترم ، که همدستانش کمی آنطرف تر هوایش را داشتند ، به زور داشت موبایلش را می گرفت و با مقاومت دوستم با شیئ تیزی حتی به پشت گوشش ضربه ای زده بود و کمی گلاویز که شده بودند  سارق عزیز مجبور به فرار شده بود.

مدتی پیش هم یکی از دوستانم می گفت که پس از آنکه مقداری پول نقد از بانک گرفتم (حدود 10-15 میلیون) 3 نفر به او حمله ور شده بودند و چنان او را زده بودند که چندین روز در بیمارستان بستری شده بود. خوشبختانه می گفت هر چه زدند پول را ندادم . ایشان دماغش شکسته شد و با چاقو به پهلویش زده بودند و یکی از دنده هایش هم شکسته بود...

احتمالا شما هم چند تایی از این اتفاقات نادر! برای نزدیکانتان افتاده با این حساب فکر کنم هنوز جامعه ما بسیار امن تشریف دارند و هیچ غمی نیست مگر حل مشکل حجاب که مهمترین دغدغه اینروزهای تمامی مسئولان محترم می باشد. چند هفته ای است که تمامی امام جمعه ها فریاد مبارزه با بدحجابی سر داده اند(این هماهنگی نتیجه بخشنامه و دستورالعمل نیست اصلا!). امام جمعه یکی از شهرهای اطراف که جمعیتش دور و بر 100 هزار نفر هم نمی شود ، اعلام کرده بود اگر معضل بدحجابی حل نشود دیگر نماز جمعه نخواهد خواند!در این چند وقت اخیر هم راهپیمایی های خودجوش! (باور کنید خودجوش هستند!) زیادی در چندین شهر بزرگ از جمله اصفهان و تهران بر علیه بدحجابی بر پا شده است.

خانه      ............          است

خواجه در بند نقش ایوان است!


|+| نوشته شده توسط در شنبه پانزدهم خرداد ۱۳۸۹  |
 خداحافظ لاست
لاست بالاخره تموم شد... سریالی که اینهمه خبر ساز بود و از سال 2004 بینندگان زیادی رو دنبال خودش کشونده بود . معمولا شروع هر قسمت با باز شدن چشم یکی از شخصیتها شروع می شد در نهایت با بسته شدن چشمهای ... تمام شد(ملاحظه دنبال کنندگان سریال را نمودیم مثلا!). پستی بلندی های زیادی داشت اواخر داستان چنان پیچیده و از هم پاشیده شده بود که به نظر می رسید کار از دست کارگردان و نویسنده و ... خارج شده ولی بهر حال یه جوری سرو ته اش رو هم آوردن.

پ ن : از بدشانسی آخرهای سریال رزهای وحشی (جی ای ام تی وی)رو برای لحظاتی دیدم اونم قسمت سوم که ترجمه خودم بود. دوست داشتم ببینم چطوری دوبله شده. امیدوارم تکرارش رو بتونم ببینم.

|+| نوشته شده توسط در چهارشنبه دوازدهم خرداد ۱۳۸۹  |
 اسمها و رمزها!
پویا ، سینا ، عرفان ، شایان ، پوریا ، پارسا ، هاتف ...

محرم ، اسماعیل ، یوسف ، روح اله ، داور ، یاور ، صالح ...

دو گروه از اسامی متعلق به دو نسل مختلف. گروه اول سنین بین 7-13 ساله و گروه دوم سنین بین 20-28 یا در این حدود.

با این اسامی در کلاسهای آموزشگاه و نظارت فاینال معمولا مواجه می شوم و البته این اسمها مربوط می شوند به دوره اخیر. ذائقه دو نسل مختلف را نمایانگر است که البته ذهنیت پدر و مادرشان را هم نشان می دهد. طرز لباس پوشیدن این دو رده سنی هم متفاوت است. احتمالا در آینده طرز فکرشان هم بسیار متفاوت خواهد بود. شاید این ها نشانه هایی باشند از پوست اندازه دوره ای نسل های جدید و تغییراتی که جوامع مختلف مدام دستخوش آن هستند

|+| نوشته شده توسط در دوشنبه دهم خرداد ۱۳۸۹  |
 زجر قبل از شیرینی
می گویند تاریکترین زمان شب اندکی قبل از شروع روشنایی صبح است و مشکل ترین قسمت کار کمی قبل از پایانش است.

توی قطار برای تمام کردن باقی کارهای پروپوزال مشغول بودم که رفته رفته شارژ لپ تاپ رو به تمام شدن بود و کار نیمه تمام قطار هم زاغارت (این لغت پست مدرنیستی است!) و بدون برق و بنابراین مجبور بودم ساعت 3.30 شب در ایستگاه معظم راه آهن به ادامه کار بپردازم تا در دقیقه 90 کار را تحویل اساتید دهم.

اولین استاد (خانم از دنده چپ بلند شده بود اول صبحی)که حال گیری اساسی کرد و ایرادهایی که از نسخه هفته قبل داه بودم را تشریح کرد و هر چه گفتم تو نسخه جدید اصلاح کردم و ... گفت این مرغ ما یک پا که هیچ اصلا پا ندارد برو تا ایرادهایی که من گرفتم رو درست نکردی برنگرد!

استاد بعدی که باهاش رفیق بوده ام همیشه و مثلا نیمچه نماینده کلاساش بودم و می دانستم اصلا وقت خواندن و اظهار نظر ندارد امضای تایید را لطف فرمود. استاد بعدی هم که هفته قبل اشکالات فنی گرفته بود با دیدن نسخه جدید و اصلاحیه امضای تایید را تقدیم فرمودند و ماند همون استاد خانم اولی که حال گیری کرده بود. رفتم سایت دانشگاه یک ساعتی کار کردم و با اصلاحیه پیوست بر نسخه جدید رفتم پیش خانم استاد. گفت چطور به این زودی تموم کردی؟ گفتم استاد امروز اگه نشه باز میرم 2-3 ماه دیگه معلوم نیست از کجا سر در بیارم. باهاش رفتم سر کلاسش و کلی کلنجار رفتیم و توضیح دادم و مثل جلسه دفاع از پایان نامه از پروپوزال دفاع کردم و بالاخره سماجتم نتیجه داد و مجاب شد تایید کند. بالاخره تایید 3 استاد حاصل شد. رفتم دفتر مدیر پژوهش که حوالی میدان انقلابه و ایشان هم برگه امضاها رو تحویل گرفت و نوشت استاد راهنمای شما خانم دکتر ...! تو دلم گفتم ای بابا از صبح علافم کرد تا یه امضا داد آخرشم همون شد استاد راهنما! به هر حال چون پیدا کردن استاد راهنما که باکس خالی داشته باشه در زمان حاضر برای من نزدیک محال بود به همینش هم راضی بودم تازه از سرمم زیاد بود! بنابراین زمان دفاع 6 ماه بعد درج شد و برگشتم دانشگاه تا امضای استاد راهنما رو بگیرم. باز خانم دکتر منو که دید گفت باز چیه گفتم استاد نمک گیر شدیم دیگه دلمون نیومد با کس دیگه ای کار کنم پایان نامه رو (خداییش این اصلا چاپلوسی نیستا! چاپلوسی یه تعریف دیگه داره!) . این دفعه کلی شرط و شروط گذاشت که این دفعه کار ایراد دار بیاری و ... بی برو برگرد بر می گردونم منم هی می گفتم نه استاد مطمئن باشید و ... تو دلم هم می گفتم بشین بینیم بابا بعده 4-5 ماه میام میگم استاد بیا نوشتم مخشامو ببین مشکلی که نداره ببریم دفاع!

تو این 2 روز به اندازه چند سال خسته شدم. همون تاریکی قبل از روشنایی شب!

شب اول که جمعا 20 دقیقه خوابیدم. ظهر هم که رفتم پیش دوستم خواستم یه کم بخوابم همکلاسیم ، که باهم بودیم تو دانشگاه و تایید نگرفت و زودتر از من رفت، زنگ زد که سفارش ما رو به اون استاده بکن باهات رفیقه مال منو تایید نکرد و ... به خودم لعنت فرستادم که مجبور بودی از سر ذوق اس ام اس بزنی که تایید گرفتی و ... که وقتی تازه می خواد چشمات گرم بشه بخوابی زنگ بزنه ؟ چشمام کاملا قرمز شده بود از بی خوابی!


|+| نوشته شده توسط در یکشنبه نهم خرداد ۱۳۸۹  |
 این روسیه خبیث!
ا.ن در جمع مردم کرمان اظهاراتی درباره روسیه به زبان آورد که چنین به نظر آمد ایشان یا اصلا  تاریخ نخوانده اند نو اطلاعی از روابط و اتفاقات ایران و روسیه ندارند و ... و یا به گفته سخنگوی وزارت امور خارجه روسیه! او به دنبال عوام فریبی سیاسی است!

ا.ن در بخشی از سخنانش چنین گفت : "امروز توضيح رفتار مدودوف براي ملت ايران براي ما مشكل شده است. مردم نمي‌دانند اين‌ها دوست ما هستند، در كنار ما هستند، با ما هستند يا اينكه دنبال چيز ديگري هستند"!

وی در بخش دیگری از سخنانش با بيان اينكه اميدوارم رهبران و مسئولان روسيه به اين كلام كه از روي دلسوزي است توجه كنند و اصلاح كنند، گفت: رهبران روسيه اجازه ندهند كه ملت ايران آنها را در صف دشمنان تاريخي خود به حساب بياورند!!!

جای بسی شگفتی است که ایشان هنوز خبر ندارد (شاید هم فراموش کرده یا فراموش کرده شده!) که بزرگترین و بدترین ضربه ها را در طول تاریخ همین روسیه ای که به قول وی دوست! ماست بر ایران وارد کرده. خیانت های روسیه در طول تاریخ هرگز فراموش شدنی نیست حتی قابل مقایسه با انگلیسی که همواره با نام استعمارگر از آن یاد می شود نیست. قرارداد ترکمنچای (به قول ا.ن گلستانچای) یکی از آن نمونه هاست. نمی دانم مردم ایران چگونه می توانند روسیه را در صف دشمنان تاریخی خود قرار ندهند. آقایان هنوز متوجه نیستند که کشورهایی مثل روسیه و چین و ... به ایران به چشم گاو شیردهی نگاه می کنند که تا حد توان در صدد دوشیدنش هستند. چندین سال است اتمام نیروگاه بوشهر را به عقب می اندازند و بهانه های گوناگون می آورند انگار که دوزاری آقایان زیادی کج است و متوجه نیستند و نتیجه خوش خدمتی این می شود که طرف روسی اظهاراتش را عوام فریبی سیاسی! بنامد .

|+| نوشته شده توسط در پنجشنبه ششم خرداد ۱۳۸۹  |
 
 
 
بالا
Site Meter