می گویند تاریکترین زمان شب اندکی قبل از شروع روشنایی صبح است و مشکل ترین قسمت کار کمی قبل از پایانش است.توی قطار برای تمام کردن باقی کارهای پروپوزال مشغول بودم که رفته رفته شارژ لپ تاپ رو به تمام شدن بود و کار نیمه تمام قطار هم زاغارت (این لغت پست مدرنیستی است!) و بدون برق و بنابراین مجبور بودم ساعت 3.30 شب در ایستگاه معظم راه آهن به ادامه کار بپردازم تا در دقیقه 90 کار را تحویل اساتید دهم.
اولین استاد (خانم از دنده چپ بلند شده بود اول صبحی)که حال گیری اساسی کرد و ایرادهایی که از نسخه هفته قبل داه بودم را تشریح کرد و هر چه گفتم تو نسخه جدید اصلاح کردم و ... گفت این مرغ ما یک پا که هیچ اصلا پا ندارد برو تا ایرادهایی که من گرفتم رو درست نکردی برنگرد!
استاد بعدی که باهاش رفیق بوده ام همیشه و مثلا نیمچه نماینده کلاساش بودم و می دانستم اصلا وقت خواندن و اظهار نظر ندارد امضای تایید را لطف فرمود. استاد بعدی هم که هفته قبل اشکالات فنی گرفته بود با دیدن نسخه جدید و اصلاحیه امضای تایید را تقدیم فرمودند و ماند همون استاد خانم اولی که حال گیری کرده بود. رفتم سایت دانشگاه یک ساعتی کار کردم و با اصلاحیه پیوست بر نسخه جدید رفتم پیش خانم استاد. گفت چطور به این زودی تموم کردی؟ گفتم استاد امروز اگه نشه باز میرم 2-3 ماه دیگه معلوم نیست از کجا سر در بیارم. باهاش رفتم سر کلاسش و کلی کلنجار رفتیم و توضیح دادم و مثل جلسه دفاع از پایان نامه از پروپوزال دفاع کردم و بالاخره سماجتم نتیجه داد و مجاب شد تایید کند. بالاخره تایید 3 استاد حاصل شد. رفتم دفتر مدیر پژوهش که حوالی میدان انقلابه و ایشان هم برگه امضاها رو تحویل گرفت و نوشت استاد راهنمای شما خانم دکتر ...! تو دلم گفتم ای بابا از صبح علافم کرد تا یه امضا داد آخرشم همون شد استاد راهنما! به هر حال چون پیدا کردن استاد راهنما که باکس خالی داشته باشه در زمان حاضر برای من نزدیک محال بود به همینش هم راضی بودم تازه از سرمم زیاد بود! بنابراین زمان دفاع 6 ماه بعد درج شد و برگشتم دانشگاه تا امضای استاد راهنما رو بگیرم. باز خانم دکتر منو که دید گفت باز چیه گفتم استاد نمک گیر شدیم دیگه دلمون نیومد با کس دیگه ای کار کنم پایان نامه رو (خداییش این اصلا چاپلوسی نیستا! چاپلوسی یه تعریف دیگه داره!) . این دفعه کلی شرط و شروط گذاشت که این دفعه کار ایراد دار بیاری و ... بی برو برگرد بر می گردونم منم هی می گفتم نه استاد مطمئن باشید و ... تو دلم هم می گفتم بشین بینیم بابا بعده 4-5 ماه میام میگم استاد بیا نوشتم مخشامو ببین مشکلی که نداره ببریم دفاع!
تو این 2 روز به اندازه چند سال خسته شدم. همون تاریکی قبل از روشنایی شب!
شب اول که جمعا 20 دقیقه خوابیدم. ظهر هم که رفتم پیش دوستم خواستم یه کم بخوابم همکلاسیم ، که باهم بودیم تو دانشگاه و تایید نگرفت و زودتر از من رفت، زنگ زد که سفارش ما رو به اون استاده بکن باهات رفیقه مال منو تایید نکرد و ... به خودم لعنت فرستادم که مجبور بودی از سر ذوق اس ام اس بزنی که تایید گرفتی و ... که وقتی تازه می خواد چشمات گرم بشه بخوابی زنگ بزنه ؟ چشمام کاملا قرمز شده بود از بی خوابی!
|
+| نوشته شده توسط
در یکشنبه نهم خرداد ۱۳۸۹
|